قصه ی شاعری که واژه هايش مرده بودند......

 

                                  دریاست کسی که آبرویی دارد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

رود است هر آنکه های و هویی دارد

 

 تاریکی جز بهانه ای نیست ترا

 

 خورشید هنوز کور سویی دارد

 

                                     بابک دولتی

 

                                    Solitude Fine Art Print                        

 

از واژه

 Carilda Oliver Labra, 2002, Foto: www.distelliteraturverlag.de

 

 

 

 

 

 

کاریلدا الیور لابرا ( شاعر کوبایی )

بر گردان: مریم صفرزاده

 

 

با تو از حقیقت حرفی نخواهم زد

 

چرا که واژه می میرد

 

و دیگرانش نیاز خواهند داشت .

 

 

تو آمدی ،

 

بار واژه بر شانه هات

 

من دلم می سوخت

 

گفتم :

 

قدری از آن را به من بسپار

 

کلمه را از دوش تو برداشتم

 

ضعیف بودم من

 

می بینی :

 

خیلی سنگین است

 

آنقدر سنگین که کمر خم کرده ام.

 

 

می خواهم واژه را

 

 روی گور تو بگویم

 

از آن پیشتر اما،

 

بر مزار تو گلی به شکوفه نشسته است .

 

میانه ی جاودانگی،

 

و حقیقت واپسین،

 

شاعری ایستاده

 

که واژه اش را به گلوله کشته اند.

 

 

واژه ات را کشتند

 

درون خاکت غرقه کردند

 

مهم نیست اما ،

 

تو ،

 

در دانه های نباتی آواز خواهی خواند .

 

 

/ 35 نظر / 91 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيما عابد

سلام بر مريم و بابک عزيز. هم رباعی زيباست و هم ترجمه.برقرار باشيد و مستدام.عيد نيز بر شما مبارک

somaye

مريم جان فقط ميخواستم بگم امروز که ديدمت ۲تا چيز را فهميدم اول اينکه خيلی وقته نديدمت دوم اينکه خيلی دلم برات تنگ شده بود .........رمز اين اپ تو ديتی شما در چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اميدوارم هميشه پايدار باشيد. هم تو وهم آقا بابک

راضيه

سلام به هر دو بزرگوار.از ترجمه ها بسيار لذت بردم.و دوبيتی که توقع بيشتری می رفت.تقصير آقای دولتی است که ما رو پر توقع کردن...

نيكيار

بابك عزيز دروووووووووووووووووود!...........آقا به روز كردم تا به شايعات پايان دهم..........مثل هميشه اينجا (شعر) خواندم . دستتان مريزاد........... ياحق

yaass_a110

سلام... رباعی زيبائی بود ولی انصافا از او زيبا تر ترجمه خانم صفرزاده بود... موفق باشيد ... با يک کليک مهمون ما باشيد... يا علی

avan

سلام بچه ها يکی از دوستان وبلاگتون رو معرفی کرد. موفق باشيد. وبلاگ جالبی اصولا ازينکه تو کرمانشاه اينقدر بروبچ فعال داريم در وبلاگستان لذت می برم... يادش بخير... غروبهای کرمونشاه... کوهستانش... شاد باشيد

سید حمید شریف نیا

به روزم و در دست توست زنده بودنم.که بيامدت شهری را هزار واره می کند/ و نيامدت اندوه!/ هنوز هم چشم به راه شما هستم از در

vahid

سلام مطالبتون خواندنی است شعرهای قشنگی دارين يک غزل می فرستم اگه دوست داشتين بذارين توی سايتتون تا همه بخوننش مرسی بابک عزيز وحيد طلعت (فردا طلوع يك نفر از دست مي رود !)------ وقتي كه با خيال تو مانوس مي‌شوم / لبخندهاي عاري از افسوس مي‌شوم/ شبهاي بي‌ستاره‌ي من با حضورِ تو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌/ من خود براي چشم تو فانوس مي‌شوم/ بيداري شگرف مرا رنج مي دهد/ امشب اسير خوابِ تو ـ كابوس ـ مي‌شوم !/ بين هزار بغض گلو بارها سكوت / آهنگٍ غم گرفته‌ي ناقوس مي‌شوم/ يك جاده حرف پشت سرت بود و اين ميان/ من در غبار راه تو پابوس مي‌شوم / خود را كنار مي‌كشي از چشم‌هاي من/ چون اشك در نگاهِ تو ملموس مي‌شوم/ ••/ فردا طلوع يك نفر از دست مي رود / فردا غروب از همه مايوس مي‌شوم !/ تهران - پاییز ۸۱ وحید طلعت (از شعرهای کتابم به نام <بعد از هزار سال>)