راه...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، غزل

راه همان جبر مطلقی که رقم خورد
راه ِوجودم به کوره راه ِ عدم خورد


فرش پُر از رنج ِپا گرفتن من بود
"کودکی" از این تلاش آن همه غم خورد


مرگ در آن راه ِ دور همسفرم بود
مرگ به جان تمام شهر قسم خورد


جوجه ی من قد کشید، مُرد، غذا شد
مادرم از آن غذای غم زده کم خورد


یا پدرم – مرد کودکیم – که قدش
مثل درختان ِ توی باغچه خم خورد


کوچه تهی از کسی که رفت و نیامد
دختر همسایه پشت ِ پنجره سم خورد


راه به جایی مرا کشاند که این سَر
صاف به آن سنگها که حدس زدم خورد


کودکی ام در مسیر باد به هم ریخت
مثل تکانی که خواب ساده ی بم خورد


کودکی ام در حیاط ِمدرسه گم شد
آن همه بازی ِ ناتمام به هم خورد


 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل

 

چقدر خاک کنم نعش یاس هایم را

و روی هم بگذارم هراس هایم را

 

به غیر باخت ، قماری چنین نخواهد داشت

از آن نخست بریدند آس هایم را

 

زمین سوخته ام مانده است بی برکت

به جای نان نخریدند داس هایم را

 

بگو چه شد که خودم را دوباره گم کردم؟!

بگو چقدر بگردم لباس هایم را ؟

 

وزید بادی و روح مرا به غارت برد

نمی شنید کسی التماس هایم را

 

نمی شود که از آن زخم کهنه دم بزنم

شنود می کند این شب ، تماس هایم را

 

دلم خوش است به یک احتمال دور از دست

ز من اگر که نگیرند طاس هایم را

 


مرگ
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل

 


این روزها خورشید را تاریک می بینم

و مرگ را چون اتفاقی نیک می بینم

 

چندی ست کابوسم درختانی ست افتاده

و زیستن را شاخه ای باریک می بینم

 

در جان ِ اشیا زندگی و مرگ را با هم

یک جمع ِ غیر قابل تفکیک می بینم

 

گندیدگی را در تن ِ یک میوه ی تازه

پوسیدگی را در لباسی شیک می بینم

 

من مرگ را هنگام ِ نقاشی ِ یک کودک

در رنگهای تند ِ یک ماژیک می بینم

 

این روزها من مرگ را مثل سلاحی گرم

بر گردن ام آماده ی شلیک می بینم

 

حس میکنم از ترس ِ مردن زنده می مانم

این روزها من مرگ را نزدیک می بینم

 


نردبان
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل ، شعر امروز

 

 
 

"چقدر فاصله تا بام آسمان مانده ست؟"

"چقدر تا به رسیدن مرا زمان مانده ست؟"

 

قبول کن به همین چند پرسش ساده ست

اگر که در تن انگشتهات جان مانده ست

 

تو پله پله از این شهر دور خواهی شد

اگر چه در تن او پای پلکان مانده ست

 

کدام شهر؟ که از او هنوز در گوش ات

تراکم مگس و زوزه ی سگان مانده ست

 

تو روی پله ی بعدی به فکر خواهی رفت

"درخت کوچه چگونه چنین جوان مانده ست؟"

 

تمام عمر به دنبال پله ی بعدی

چقدر صفحه از این کهنه داستان مانده ست

 

از این تلاش نفس گیر خسته خواهی شد

در آن زمان که تن ات سخت ناتوان مانده ست

 

وجود یخ زده ات مسخ خواب خواهد شد

نگاه مات تو در عمق کهکشان مانده ست

 

درست ثانیه ای که به خاک می افتی

هزار پله به پایان نردبان مانده ست

 

 

 


شهر خاموش
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦  کلمات کلیدی: غزل ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

درخت اگر که بسوزد هرس نمی خواهد

جنازه ای که بپوسد نفس نمی خواهد

 

 

هوای بوسه در این چهره های یخ زده نیست

لبی که زنده نباشد هوس نمی خواهد

 

 

چنارِ پیر نمی خواست سر به زیری را

تو گفتی و نپذیرفت؛ پس نمی خواهد

 

 

همیشه دشمن ِ پرواز سهره ها بودی

اگر چه بال ِ شکسته قفس نمی خواهد

 

 

حضور سرزده ات  لطف خانه را آشفت

وگرنه سفره ی خالی مگس نمی خواهد


دو نور کوچک مرداب چشم های من است

که دستهای تو را دادرس نمی خواهد

 

 

امید ِ مردم ِ من لحظه های شیرین است

مذاق ِ ثانیه ها طعم گس نمی خواهد

 

 

قبول کن که در این شهرِ مثل گورستان

سکوت ِ سرد ِ خیابان ، عسس نمی خواهد

 

 

قبول کن که تو کابوس دیگران هستی

قبول کن که تو را هیچ کس نمی خواهد

 

 

 


وقتی که طوفان گرفت
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر امروز ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

روح طوفان لم زده بر آسمانت

باد پوشیده ست بر تن بادبانت

تا مبادا حرفی از فریاد باشد

موج دستش را گرفته بر دهانت

بعد از اینت ناخدا غیر از خدا نیست

بعد از این آشوب می ریزد به جانت

سرنشینی مرده را با خویش داری

این جسد دیگر نمی فهمد زبانت

سایه ها جز سور و سات کوسه ها نیست

منتظر تا کی به سر آید زمانت

تخته ها با هم سر سازش ندارند

عاقبت بر آب افتد استخوانت

اوج می گیری که مردن ساده باشد

موج روی موج، این هم نردبانت

موج ها چون کولیان در حال رقص اند

می رود از کف در این طوفان عنانت

می روی با آبها تا نقطه ای دور

تا کجا پایان پذیرد داستانت

۵/٨/٧٨

بابک دولتی


متروکه
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢  کلمات کلیدی: شعر ، غزل ، شعر امروز ، بابک دولتی

 

 

سلام

دیر به روزشدنمان را دوستان به بزرگواری خود خواهند بخشید

و غزلی تازه:

 

بالاتر از دولنگه ی آن در که بسته بود

کاشی درست مثل دعایی شکسته بود

 

شاید در آن حیاط ِ پس از سالهای دور

نفرین ِ آسمان و زمین نقش بسته بود

 

تنگ غروب بود که کارش نمام شد

ساعت دقیق روی جهنم نشسته بود

 

تنها نشانه ی حرکت یک کلاغ بود

یا گربه ای که از سر ِ دیوار جسته بود

 

با جیرجیرکی شب ِ شوم اش تمام شد

دیوار ; بیقرار ِ صدایی خجسته بود

 

ذهنی که خاطرات بر آن پهن می شدند

چون بند رخت کهنه ی ایوان گسسته بود

 

او از نگاه ساکت من رنج می کشید

او آفتاب تازه نمی خواست ; خسته بود