متروکه
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢  کلمات کلیدی: شعر ، غزل ، شعر امروز ، بابک دولتی

 

 

سلام

دیر به روزشدنمان را دوستان به بزرگواری خود خواهند بخشید

و غزلی تازه:

 

بالاتر از دولنگه ی آن در که بسته بود

کاشی درست مثل دعایی شکسته بود

 

شاید در آن حیاط ِ پس از سالهای دور

نفرین ِ آسمان و زمین نقش بسته بود

 

تنگ غروب بود که کارش نمام شد

ساعت دقیق روی جهنم نشسته بود

 

تنها نشانه ی حرکت یک کلاغ بود

یا گربه ای که از سر ِ دیوار جسته بود

 

با جیرجیرکی شب ِ شوم اش تمام شد

دیوار ; بیقرار ِ صدایی خجسته بود

 

ذهنی که خاطرات بر آن پهن می شدند

چون بند رخت کهنه ی ایوان گسسته بود

 

او از نگاه ساکت من رنج می کشید

او آفتاب تازه نمی خواست ; خسته بود