راه...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، غزل

راه همان جبر مطلقی که رقم خورد
راه ِوجودم به کوره راه ِ عدم خورد


فرش پُر از رنج ِپا گرفتن من بود
"کودکی" از این تلاش آن همه غم خورد


مرگ در آن راه ِ دور همسفرم بود
مرگ به جان تمام شهر قسم خورد


جوجه ی من قد کشید، مُرد، غذا شد
مادرم از آن غذای غم زده کم خورد


یا پدرم – مرد کودکیم – که قدش
مثل درختان ِ توی باغچه خم خورد


کوچه تهی از کسی که رفت و نیامد
دختر همسایه پشت ِ پنجره سم خورد


راه به جایی مرا کشاند که این سَر
صاف به آن سنگها که حدس زدم خورد


کودکی ام در مسیر باد به هم ریخت
مثل تکانی که خواب ساده ی بم خورد


کودکی ام در حیاط ِمدرسه گم شد
آن همه بازی ِ ناتمام به هم خورد


 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل

 

چقدر خاک کنم نعش یاس هایم را

و روی هم بگذارم هراس هایم را

 

به غیر باخت ، قماری چنین نخواهد داشت

از آن نخست بریدند آس هایم را

 

زمین سوخته ام مانده است بی برکت

به جای نان نخریدند داس هایم را

 

بگو چه شد که خودم را دوباره گم کردم؟!

بگو چقدر بگردم لباس هایم را ؟

 

وزید بادی و روح مرا به غارت برد

نمی شنید کسی التماس هایم را

 

نمی شود که از آن زخم کهنه دم بزنم

شنود می کند این شب ، تماس هایم را

 

دلم خوش است به یک احتمال دور از دست

ز من اگر که نگیرند طاس هایم را

 


مرگ
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل

 


این روزها خورشید را تاریک می بینم

و مرگ را چون اتفاقی نیک می بینم

 

چندی ست کابوسم درختانی ست افتاده

و زیستن را شاخه ای باریک می بینم

 

در جان ِ اشیا زندگی و مرگ را با هم

یک جمع ِ غیر قابل تفکیک می بینم

 

گندیدگی را در تن ِ یک میوه ی تازه

پوسیدگی را در لباسی شیک می بینم

 

من مرگ را هنگام ِ نقاشی ِ یک کودک

در رنگهای تند ِ یک ماژیک می بینم

 

این روزها من مرگ را مثل سلاحی گرم

بر گردن ام آماده ی شلیک می بینم

 

حس میکنم از ترس ِ مردن زنده می مانم

این روزها من مرگ را نزدیک می بینم

 


کوهستان - درخت
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، شعر امروز ، مریم صفرزاده ، ترجمه ی ادبی

خبر اول:

نشر افراز

پس از چاپ کتاب در زمینه های مختلف

بر آن شده است تا آثار پیشگامان غزل در دهه ی هفتاد را به چاپ برساند

یکی از معیارهای اصلی گزینش این شاعران مستقل بودن آنان است

شاعرانی که برای تثبیت خود به فوت و فن های خاص متوسل نشده اند

و شهرت آنان به سبب حمایتهای متنوع نمی باشد

از این رو میتوان غزلسرایان  این دوره را "شاعران مستقل " نیز خطاب کرد

از کسانی که تا به حال حضورشان در این مجموعه حتمی ست، می شود افراد زیر را نام برد

صالح سجادی، بابک دولتی، سید مهدی موسوی، علیرضا آشوری،  مهرداد نصرتی، محمد رضا رستم بیگلو، سیده زهرا بصارتی، مهدی چناری، محمد علی رضا زاده ، مجید معارف وند و نبراس میر رکنی

 

خبر دوم:

دوست شاعرم پوریا سوری مدتی ست که با نشریه ی فرهیختگان همکاری می کند

او در این روزنامه  صفحه ای ادبی دایر کرده که شنبه ها روی پیشخوان است

بی شک آنگونه که از پوریا سوری توقع می رود این صفحه ، صفحه ای متفاوت خواهد بود

 

 

 

 

غزلی تازه از : بابک دولتی

 

تاریخ ِ کوهستان به دست ِ سنگهایش بود

فتح ِ تمام ِ قله ها از ننگهایش بود

 

درویش ، پای کوه از دیوانگی می زد

انگار کوه از دسته ی دلتنگهایش بود

 

تنبور ِ درویش از شکست و ریختن می گفت

پژواک؛ نوعی پاسخ ِ آهنگهایش بود

 

یک مرد ، همچون سنگها بر کوه چسبیده ست

مردی که ایامی زمان در چنگهایش بود

 

سربازِ ساسانی سرش را بر نمی گرداند

سرباز ِ ساسانی به فکر جنگهایش بود

 

از پیش ِ کوهستان دوباره گله رد می شد

در آخر ِ خط ، پیرها و لنگهایش بود

 

در گوسفندان اتفاقی رخ نخواهد داد

زیبایی ِ گله صدای زنگهایش بود

 

خورشید از یکرنگی ِ صخره گذر می کرد

خورشید ِ آواره ٬ دچارِ رنگهایش بود

 

در متن ِ شب ، اندیشه ای سنگی ترک برداشت

اندوه ِ کوهستان سقوط ِ سنگهایش بود

 

 

یک دختر

 

اثر: ازراپاوند

ترجمه: مریم صفرزاده

 

 

درخت وارد دستهایم شد،

شیره اش در بازوانم بالا رفت

درخت، وارونه در سینه ام قد کشیده است

و شاخ هاش به سان بازوها از وجودم بیرون زده

 

درخت تو هستی،

خزه تو هستی،

تو بنفشه هایی با نسیمی که بر آنها می گذرد

تو کودکی ، کودکی سرمست

و اینها به تمامی در چشمهای جهان احمقانه است

 

 


نردبان
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل ، شعر امروز

 

 
 

"چقدر فاصله تا بام آسمان مانده ست؟"

"چقدر تا به رسیدن مرا زمان مانده ست؟"

 

قبول کن به همین چند پرسش ساده ست

اگر که در تن انگشتهات جان مانده ست

 

تو پله پله از این شهر دور خواهی شد

اگر چه در تن او پای پلکان مانده ست

 

کدام شهر؟ که از او هنوز در گوش ات

تراکم مگس و زوزه ی سگان مانده ست

 

تو روی پله ی بعدی به فکر خواهی رفت

"درخت کوچه چگونه چنین جوان مانده ست؟"

 

تمام عمر به دنبال پله ی بعدی

چقدر صفحه از این کهنه داستان مانده ست

 

از این تلاش نفس گیر خسته خواهی شد

در آن زمان که تن ات سخت ناتوان مانده ست

 

وجود یخ زده ات مسخ خواب خواهد شد

نگاه مات تو در عمق کهکشان مانده ست

 

درست ثانیه ای که به خاک می افتی

هزار پله به پایان نردبان مانده ست

 

 

 


ترجمه ای و غزلی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، مریم صفرزاده ، ترجمه ی ادبی ، ادبیات معاصر شعر

 

جنجال

 

شعری از چارلز بوکوفسکی

ترجمه : مریم صفرزاده

 

تو خیال می کنی

که این شعر

به سادگی خوانده می شود؛

اما واقعیت این است

که این نوشته

از یک شعر فراتر می رود

این دشنه ی گدایان است،

یک گل ِ لاله است،

سربازی ست که مادرید را

قدم رو می پیماید

این نوشته تو هستی

بر بستر مرگت،

این نوشته "لی بای" است

که زیر زمین می خندد

این نوشته شعری نفرین شده نیست.

اسبی ست که به خواب رفته

پروانه ای ست

در ذهن تو؛

جولانگاه شیطان است.

 

تو

این نوشته را بر صفحه ی کاغذ

 نمی خوانی

این صفحه است

که تو را می خواند

حس می کنی؟

مثل یک مار کبری ست

عقاب گرسنه ای ست

که اتاق را دور می زند.

 

این یک شعر نیست،

شعر ها کسالت آورند

و آدم را به خواب می برند.

این واژه ها

تو را به سوی جنونی تازه می رانند.

 

تو رستگار شده ای

و تو را در گستره ی نوری خیره کننده نشانده اند.

 

حالا

فیل با تو رویا می بیند

و طاق آسمان

خم می شود و می خندد.

 

حالا می توانی بمیری

با شکوه و پیروزمند

آنگاه که صدای موسیقی به گوش می رسد،

آنگاه که موسیقی می شوی،

نعره زنان

نعره زنان

نعره زنان

 

 

( متن انگلیسی را میتوانید اینجا بخوانید )

 

 

شعر تازه ای از: بابک دولتی

 

این سایه های گاه به گاه اتفاق نیست

آیا کسی به جز خود من در اتاق نیست؟!

 

در خانه فکر زلزله ای پرسه می زند

حتما میان این همه آجر وفاق نیست

 

چیزی شنیده است که هی زرد می شود

این التهاب ِ باغچه از اشتیاق نیست

 

طوری نشسته اند درختان ِ روبرو

انگار در قبیله ی آنها نفاق نیست

 

آه ای چنار ِ پیر ! در این خانه سر مکش

از شاخه های طایفه ات در اجاق نیست

 

یا ریشه هایتان یله در خون قرن هاست

یا نسبتی میان ِ درخت و چماق نیست

 

باید کمی برای خودم زندگی کنم

فردا هوای حوصله بر این سیاق نیست

 

با روزهای سرد زمستان چه می کند

این خانه ای که بر سر ِ او چتر طاق نیست

 

با کفش های خسته ی خود راه می روم

تا جاده ای که آخر ِ آن باتلاق نیست

 

باید برای خود بنویسم چه کرده ام

تکرار ِ تلخ ِ خاطره یک کار شاق نیست

 

حالا تو هی مقابل من قیل و قال کن

این شعر جای قافیه ای چون کلاغ نیست

 


ترجمه و غزل
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، مریم صفرزاده ، ترجمه ی ادبی

 

١. مرگ

 

ویلیام باتلر یتس

 

ترجمه: مریم صفرزاده

 

نه هراس و نه امید

هیچ یک جانوری رو به مرگ را به یاری بر نمی خیزند،

کسی سراسر هراس و امید

پایان خویش را انتظار می کشد،

او بارها مُرد ،

و بارها از نو برخاست.

 

مردی بزرگ،

که سرافراز و غرورناک

به جدال جانیان می رود،

سرنگونی زیستن را

به سخره می گیرد.

 

او تا بن ِ دندان با مرگ آشناست

آدمی، خود، مرگ را آفریده است

 

 

٢. شاعر

شاعران با ماه او را دیده بودند

در بخار ِ آه او را دیده بودند

 

گاه حرف ِ دیگران مشتی خیال است

لحظه ای کوتاه او را دیده بودند

 

عاقبت یک روز مسخ ِ کوچه ها شد

چشم ها ناگاه او را دیده بودند

 

چشم ها چون بادهای بی تفاوت

مثل مشتی کاه او را دیده بودند

 

پا به پای ساعت ِ دیوار بد شد

با زنی گمراه او را دیده بودند

 

ابرها دیدند شکل گرگ بوده ست

در کنار چاه او را دیده بودند

 

آهوان گفتند از او بیم دارند

پیش ِ یک روباه او را دیده بودند

 

او گرفتار ِ جنون ِ صرعیان شد

در تبی جانکاه او را دیده بودند

 

سایه ها گفتند با خود حرف می زد

سایه ها در راه او را دیده بودند

 

                                                   بابک دولتی


شهر خاموش
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦  کلمات کلیدی: غزل ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

درخت اگر که بسوزد هرس نمی خواهد

جنازه ای که بپوسد نفس نمی خواهد

 

 

هوای بوسه در این چهره های یخ زده نیست

لبی که زنده نباشد هوس نمی خواهد

 

 

چنارِ پیر نمی خواست سر به زیری را

تو گفتی و نپذیرفت؛ پس نمی خواهد

 

 

همیشه دشمن ِ پرواز سهره ها بودی

اگر چه بال ِ شکسته قفس نمی خواهد

 

 

حضور سرزده ات  لطف خانه را آشفت

وگرنه سفره ی خالی مگس نمی خواهد


دو نور کوچک مرداب چشم های من است

که دستهای تو را دادرس نمی خواهد

 

 

امید ِ مردم ِ من لحظه های شیرین است

مذاق ِ ثانیه ها طعم گس نمی خواهد

 

 

قبول کن که در این شهرِ مثل گورستان

سکوت ِ سرد ِ خیابان ، عسس نمی خواهد

 

 

قبول کن که تو کابوس دیگران هستی

قبول کن که تو را هیچ کس نمی خواهد

 

 

 


معلم
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩  کلمات کلیدی: بابک دولتی

                                         

  به نام حضرت دوست

 

آن ور میز

 

نمی دانم چه حکمتی داشت که قرار شده بود ما را زودتر از سن قانونی به مدرسه بفرستند؟!

با یک سال و چند ماه سن کمتر از همکلاسی هایم در راهی گام نهادم که هنوز معلوم نیست عاقبت آن به کجا ختم می شود.

خانه ی ما این طرف خیابان سعدی بود و مدرسه آن طرف. عبور از خیابان یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود . به یاد دارم روزی برای رفع حاجت دیر از مدرسه بیرون آمدم. بچه ها و کسی که پرچم می گرفت تا ما از خیابان عبور کنیم رفته بودند و من مانده بودم با هجوم ماشین ها. حسی داشتم که بی شباهت به احساس پدربزرگم – حضرت آدم – در اولین روز آمدن به زمین نبود. آدم است دیگر! به حسی نوستالوژیک می رسد و می زند زیر گریه. بگذریم یکی از بستگان را خدا فرستاد و ما را از آن تنهایی نجات داد.

در آن روزگار معلمین احترام ویژه ای داشتند و این احترام گاهی از فرط شدت به ترس هم شبیه می شد.

کلاس سوم که بودم مدرسه به این طرف خیابان منتقل شد.

قرار گذاشته بودند که هر روز والدین امتحانی در منزل بگیرند و با قید ساعت برگزاری امتحان ، مراتب را طی نامه ای به مدرسه اطلاع دهند . آن روزها ، روزگاری بود که بستگان شور مهمانی رفتن را درآورده بودند.حال مادری را تصور کنید که بچه ی کوچک هم داشته باشد پس ساده است که یک بار امتحان هر روزه فراموش شود. سر صف گزارش اهل منزل را چک می کردند و آنجا بود که برای نخستین بار به فکر جعل اسناد "البته از نوع غیر دولتی" " شاید هم به خاطر فامیلی ام (دولتی)" افتادم.

یک روز در سال چهارم دبستان اعلام کردند که زنگ بعد ناخن هایتان را چک می کنیم هر کس ناخنش بلند باشد روزگارش سیاه است و مفسد فی الارض شناخته می شود. هیچ گاه فراموش نمی کنم بچه ها پای آبخوری مدرسه رفته بودند ، ناخن هایشان را خیس می کردند و به سیمان دیوار می کشیدند تا مورد تعب قرار نگیرند.

 

گاهی بین فضای امروز و دیروز قیاسی پیش می آید که محمد برادر کوچکترم نمی پذیرد و می گوید:"شرایط امروز فرق کرده ، دوره ی شما دوره ی توپ و تانک بود" راست می گوید . بچه های آن روزگار با آن همه بچگی با فضای جنگ آشنا بودند. در همان روزها بود که برایمان کارتهایی صادر کردند و در آن مشخصات ما به همراه گروه خونی مان قید شده بود. در همان روزها بود که مردم، پنجره هایشان را با پتو می پوشاندند تا هواپیماهای عراقی خانه هایشان را سوت و کور تصور کنند.

مدیر مدرسه سر صف اعلام کرد که خرمشهر آزاد شده است و بچه ها بی آنکه از اهمیت خبر آگاهی کاملی داشته باشند – و شاید فقط به خاطر خوشحالی مدیر – کیف هایشان را به هوا پرتاب می کردند و هورا می کشیدند.

 

در مسیر بزرگ شدن هیچ گاه آموزگاران ما را تنها نگذاشتند.

شاید به دقت نشود گفت چه مدت از دوران راهنمایی را سر کلاس بودیم. از آسمان موشک می بارید. گاهی که اوضاع آرام می شد به شهرمان باز می گشتیم. مدرسه به هم ریخته بود ولی معلمین سر جایشان بودند هر چند، آنها نیز مثل مدرسه به هم ریخته بودند. وقتهایی هم که وضعیت خیلی قرمز میشد از ترس جان ترک وطن می کردیم و به اصل خود که روستایی دنج بود پناه می بردیم.

آنجا – یعنی پشت دریاها – اگر پرورش وجود نداشت حضور آموزش حتمی بود. آموزگارانی در جعبه ی تلویزیون حاضر می شدند و درس می دادند. حال آن حضور چهره به چهره کجا و این تصویر بی روح کجا؟!

 

چه امتحانهایی که نیمی از آن در سالن امتحانات و نیمی از آن در سنگر مدرسه برگزار شد.

چه امتحانهای دشواری را پس دادیم.

 

تبدیل شده بودیم به یک مشت بچه ی بازیگوش که گوش نمی کردیم به درس ها و بحث ها.

با هر دردسری بود به دبیرستان رفتم. آن روزها (هم از نظر ظاهری و هم از نظر باطنی) دبیرستان پسرانه و دبیرستان دخترانه تفاوت های بسیاری داشتند. بچه های بازیگوش، با ریش و سبیل هم ، همان بچه های بازیگوش بودند.

روزی یکی از همکلاسی ها به عنوان چشم روشنی گربه ای را در ساک ورزشی اش جا داده بود و به کلاس آورده بود. "گربه" طبق هماهنگی های قبلی در ساعت مشخصی از ساک ورزشی بیرون آمد. دبیر بیچاره سعی داشت او را بگیرد و تحویل دفتر بدهد. گربه هم با قوانین آدمیان کنار نمی آمد. آن تعقیب و گریز به جایی نرسید و گربه از پنجره جان سالم به در برد تا به همدستی با ما متهم نشود. آن روز تا پاسی از شب ، در مدرسه تشریف داشتیم ولی کسی اعتراف نکرد که کدام گربه ای دوستش را بی اجازه به مدرسه آورده بود.

 

سال اول دبیرستان مسئول فروشگاه مدرسه بودم. هر صبح باید زودتر از دیگران به مدرسه می رسیدم تا وسایل را تحویل بگیرم. در همان لحظات سری به کلاس می زدم و دو فروند آب مقطر در بخاری کلاس می انداختم و بعد سراغ کارم می رفتم. کلاس شروع می شد و بیست دقیقه بعد به هم می ریخت. مدیر مدرسه از کلاس ما خواست که حداقل سر کلاس فلان دبیر این کار زشت را انجام ندهیم چون تا به حال دو سکته ی ناقص داشته است. تا آخر سال – و شاید تا امروز – کسی پی نبرده است که آن اخلال گری کار کدام گروهک بود.

سالها گذشت . نزدیک به کنکور بود که پی بردیم در زبان انگلیسی از ریشه عرب هستیم. از آقای جانی کمک خواستیم و آن مرد کاری کرد کارستان.

آن مرد از ما خواست کتابهای زبان را از اول راهنمایی تا آخر دبیرستان تهیه کنیم. از الفبای زبان شروع به تدریس کرد و وقتی به خودمان آمدیم دیدم که همه ی آن جمع به دانشگاه راه یافته اند.

 

این ور میز

 

قسمت اینگونه بود که خدمت مقدس سربازی را به عنوان سرباز معلم بگذرانم.

بچه هایی که راهنمایی بودند اما پذیرای هیچ گونه راهنمایی ای نبودند. در یکی از محله های پایین شهر کرمانشاه  که حسابش با بسیاری از مناطق دیگر تفاوت داشت . بچه هایی را دیدم که با آن سن کم یاد گرفته بودند دعوای تشریفاتی راه بیاندازند و پول دیه را به خانه ببرند، بچه هایی که در برابر هر کتکی مقاوم شده بودند ، بچه هایی که خرید و فروش مواد مخدر را ساده ترین راه خوشبختی می دانستند، بچه هایی که ...

 

پس از سربازی سراغ یک مکان آموزشی دیگر رفتم و سه سال از عمرم تلف شد. تبعیض ها،بند و بست ها، سیاسی بازی ها و بسیاری موارد دیگر ما را از آن فضا دور کرد. خواست خدا بود که با امتحانی دوباره به آموزش و پرورش برگشتم.

سه سال است در منطقه ی گهواره مشغول به کار هستم. سرزمین سیب و تنبور. با بچه هایی که بسیار معصومند.

اگر بخواهیم نموداری برای شرارت های دانش آموزان بکشیم رشد رو به بالایی نداشته است. گمان کنم یک سری از روحیات،حقه ها،بازی ها و عواطف در کلاس ها جا می ماند تا بچه های تازه با آن آشنا شوند.

وقتی می بینم بچه های دبیرستانی هنوز از همان شگردهای بیست سال پیش برای تقلب استفاده می کنند هم دلم می گیرد،هم خنده ام می گیرد، و هم باورم می شود که ما چقدر درجا زده ایم.

حتی گاهی خودم تکنیک های تازه را به آنان می آموزم (به شرط اینکه در کلاس من استفاده نشود)

 

کارم را دوست دارم و یقین دارم که این شغل، حداقل برای من هدیه ای از طرف خداست.

بسیاری از همکارانم به صورت فنی با این شغل برخورد می کنند اما حس می کنم اگر اینگونه به کارم نگاه کنم سی سال جهنم را پیش رو دارم

 

در پایان دوست دارم از خانمها ایرجی ، سماوری،عزیزی، آقای متکیایی، آقای باوندپور،استادخوشبو، استاد جانی ، استاد خداطلب، دکتر غفاری، دکتر سرامی، دکتر سنگری و همه ی کسانی که در این مسیر به معنای واقع معلم من بودند تشکر کنم.

دست آنان را می بوسم و برایشان آرزوی عزت و رحمت الهی دارم

 

و در پایان یک شعر:

 

باید آغاز کار یاد بگیرند

خوب به دستانشان مداد بگیرند

خیره به این تخته می شوند ، قرار است

هر چه معلم نوشت، یاد بگیرند

اول مهر است، می روند که شاید

عالمی از رنگهای شاد بگیرند

با پدرانی که سخت در پی آنند

اندکی اندازه را گشاد بگیرند

در سر من خط خطی ساده ی آنهاست

اینکه به خود صورت سواد بگیرند

در سر آنها لواشکی ست که باید

از پدران سکه ای زیاد بگیرند

زنگ زدند، آن زمان که هیچ مهم نیست

در سخنم فعلها نهاد بگیرند

مدرسه تعطیل شد،صفی ست که باید

دست زمان هرچه را که داد بگیرند

درس تمام اس ؛ می روند که شاید

روزی شان را ز دست باد بگیرند

 

بابک دولتی

 


وقتی که طوفان گرفت
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر امروز ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

روح طوفان لم زده بر آسمانت

باد پوشیده ست بر تن بادبانت

تا مبادا حرفی از فریاد باشد

موج دستش را گرفته بر دهانت

بعد از اینت ناخدا غیر از خدا نیست

بعد از این آشوب می ریزد به جانت

سرنشینی مرده را با خویش داری

این جسد دیگر نمی فهمد زبانت

سایه ها جز سور و سات کوسه ها نیست

منتظر تا کی به سر آید زمانت

تخته ها با هم سر سازش ندارند

عاقبت بر آب افتد استخوانت

اوج می گیری که مردن ساده باشد

موج روی موج، این هم نردبانت

موج ها چون کولیان در حال رقص اند

می رود از کف در این طوفان عنانت

می روی با آبها تا نقطه ای دور

تا کجا پایان پذیرد داستانت

۵/٨/٧٨

بابک دولتی


خبر کتاب
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، نشر تکا باران ، سلام خواهر باران

 

با سلام

نشر "تکا" در حال انتشار گزیده ای صد جلدی از آثار ادبیات معاصر است.

کتاب من از این مجموعه "سلام خواهر باران" نام دارد که در همین روزها روانه ی بازار

کتاب شده است

من از مصاحبت کیف بچه مدرسه ها
هزار قصه ی آدم فریب می شنوم
غروب از صفحات کتابخانه ی خود
صدای گریه ی مردی غریب می شنوم

متروکه
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢  کلمات کلیدی: شعر ، غزل ، شعر امروز ، بابک دولتی

 

 

سلام

دیر به روزشدنمان را دوستان به بزرگواری خود خواهند بخشید

و غزلی تازه:

 

بالاتر از دولنگه ی آن در که بسته بود

کاشی درست مثل دعایی شکسته بود

 

شاید در آن حیاط ِ پس از سالهای دور

نفرین ِ آسمان و زمین نقش بسته بود

 

تنگ غروب بود که کارش نمام شد

ساعت دقیق روی جهنم نشسته بود

 

تنها نشانه ی حرکت یک کلاغ بود

یا گربه ای که از سر ِ دیوار جسته بود

 

با جیرجیرکی شب ِ شوم اش تمام شد

دیوار ; بیقرار ِ صدایی خجسته بود

 

ذهنی که خاطرات بر آن پهن می شدند

چون بند رخت کهنه ی ایوان گسسته بود

 

او از نگاه ساکت من رنج می کشید

او آفتاب تازه نمی خواست ; خسته بود