ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل

 

چقدر خاک کنم نعش یاس هایم را

و روی هم بگذارم هراس هایم را

 

به غیر باخت ، قماری چنین نخواهد داشت

از آن نخست بریدند آس هایم را

 

زمین سوخته ام مانده است بی برکت

به جای نان نخریدند داس هایم را

 

بگو چه شد که خودم را دوباره گم کردم؟!

بگو چقدر بگردم لباس هایم را ؟

 

وزید بادی و روح مرا به غارت برد

نمی شنید کسی التماس هایم را

 

نمی شود که از آن زخم کهنه دم بزنم

شنود می کند این شب ، تماس هایم را

 

دلم خوش است به یک احتمال دور از دست

ز من اگر که نگیرند طاس هایم را

 


مرگ
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل

 


این روزها خورشید را تاریک می بینم

و مرگ را چون اتفاقی نیک می بینم

 

چندی ست کابوسم درختانی ست افتاده

و زیستن را شاخه ای باریک می بینم

 

در جان ِ اشیا زندگی و مرگ را با هم

یک جمع ِ غیر قابل تفکیک می بینم

 

گندیدگی را در تن ِ یک میوه ی تازه

پوسیدگی را در لباسی شیک می بینم

 

من مرگ را هنگام ِ نقاشی ِ یک کودک

در رنگهای تند ِ یک ماژیک می بینم

 

این روزها من مرگ را مثل سلاحی گرم

بر گردن ام آماده ی شلیک می بینم

 

حس میکنم از ترس ِ مردن زنده می مانم

این روزها من مرگ را نزدیک می بینم

 


نردبان
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل ، شعر امروز

 

 
 

"چقدر فاصله تا بام آسمان مانده ست؟"

"چقدر تا به رسیدن مرا زمان مانده ست؟"

 

قبول کن به همین چند پرسش ساده ست

اگر که در تن انگشتهات جان مانده ست

 

تو پله پله از این شهر دور خواهی شد

اگر چه در تن او پای پلکان مانده ست

 

کدام شهر؟ که از او هنوز در گوش ات

تراکم مگس و زوزه ی سگان مانده ست

 

تو روی پله ی بعدی به فکر خواهی رفت

"درخت کوچه چگونه چنین جوان مانده ست؟"

 

تمام عمر به دنبال پله ی بعدی

چقدر صفحه از این کهنه داستان مانده ست

 

از این تلاش نفس گیر خسته خواهی شد

در آن زمان که تن ات سخت ناتوان مانده ست

 

وجود یخ زده ات مسخ خواب خواهد شد

نگاه مات تو در عمق کهکشان مانده ست

 

درست ثانیه ای که به خاک می افتی

هزار پله به پایان نردبان مانده ست

 

 

 


ترجمه ای و غزلی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، مریم صفرزاده ، ترجمه ی ادبی ، ادبیات معاصر شعر

 

جنجال

 

شعری از چارلز بوکوفسکی

ترجمه : مریم صفرزاده

 

تو خیال می کنی

که این شعر

به سادگی خوانده می شود؛

اما واقعیت این است

که این نوشته

از یک شعر فراتر می رود

این دشنه ی گدایان است،

یک گل ِ لاله است،

سربازی ست که مادرید را

قدم رو می پیماید

این نوشته تو هستی

بر بستر مرگت،

این نوشته "لی بای" است

که زیر زمین می خندد

این نوشته شعری نفرین شده نیست.

اسبی ست که به خواب رفته

پروانه ای ست

در ذهن تو؛

جولانگاه شیطان است.

 

تو

این نوشته را بر صفحه ی کاغذ

 نمی خوانی

این صفحه است

که تو را می خواند

حس می کنی؟

مثل یک مار کبری ست

عقاب گرسنه ای ست

که اتاق را دور می زند.

 

این یک شعر نیست،

شعر ها کسالت آورند

و آدم را به خواب می برند.

این واژه ها

تو را به سوی جنونی تازه می رانند.

 

تو رستگار شده ای

و تو را در گستره ی نوری خیره کننده نشانده اند.

 

حالا

فیل با تو رویا می بیند

و طاق آسمان

خم می شود و می خندد.

 

حالا می توانی بمیری

با شکوه و پیروزمند

آنگاه که صدای موسیقی به گوش می رسد،

آنگاه که موسیقی می شوی،

نعره زنان

نعره زنان

نعره زنان

 

 

( متن انگلیسی را میتوانید اینجا بخوانید )

 

 

شعر تازه ای از: بابک دولتی

 

این سایه های گاه به گاه اتفاق نیست

آیا کسی به جز خود من در اتاق نیست؟!

 

در خانه فکر زلزله ای پرسه می زند

حتما میان این همه آجر وفاق نیست

 

چیزی شنیده است که هی زرد می شود

این التهاب ِ باغچه از اشتیاق نیست

 

طوری نشسته اند درختان ِ روبرو

انگار در قبیله ی آنها نفاق نیست

 

آه ای چنار ِ پیر ! در این خانه سر مکش

از شاخه های طایفه ات در اجاق نیست

 

یا ریشه هایتان یله در خون قرن هاست

یا نسبتی میان ِ درخت و چماق نیست

 

باید کمی برای خودم زندگی کنم

فردا هوای حوصله بر این سیاق نیست

 

با روزهای سرد زمستان چه می کند

این خانه ای که بر سر ِ او چتر طاق نیست

 

با کفش های خسته ی خود راه می روم

تا جاده ای که آخر ِ آن باتلاق نیست

 

باید برای خود بنویسم چه کرده ام

تکرار ِ تلخ ِ خاطره یک کار شاق نیست

 

حالا تو هی مقابل من قیل و قال کن

این شعر جای قافیه ای چون کلاغ نیست

 


ترجمه و غزل
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، مریم صفرزاده ، ترجمه ی ادبی

 

١. مرگ

 

ویلیام باتلر یتس

 

ترجمه: مریم صفرزاده

 

نه هراس و نه امید

هیچ یک جانوری رو به مرگ را به یاری بر نمی خیزند،

کسی سراسر هراس و امید

پایان خویش را انتظار می کشد،

او بارها مُرد ،

و بارها از نو برخاست.

 

مردی بزرگ،

که سرافراز و غرورناک

به جدال جانیان می رود،

سرنگونی زیستن را

به سخره می گیرد.

 

او تا بن ِ دندان با مرگ آشناست

آدمی، خود، مرگ را آفریده است

 

 

٢. شاعر

شاعران با ماه او را دیده بودند

در بخار ِ آه او را دیده بودند

 

گاه حرف ِ دیگران مشتی خیال است

لحظه ای کوتاه او را دیده بودند

 

عاقبت یک روز مسخ ِ کوچه ها شد

چشم ها ناگاه او را دیده بودند

 

چشم ها چون بادهای بی تفاوت

مثل مشتی کاه او را دیده بودند

 

پا به پای ساعت ِ دیوار بد شد

با زنی گمراه او را دیده بودند

 

ابرها دیدند شکل گرگ بوده ست

در کنار چاه او را دیده بودند

 

آهوان گفتند از او بیم دارند

پیش ِ یک روباه او را دیده بودند

 

او گرفتار ِ جنون ِ صرعیان شد

در تبی جانکاه او را دیده بودند

 

سایه ها گفتند با خود حرف می زد

سایه ها در راه او را دیده بودند

 

                                                   بابک دولتی


شهر خاموش
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦  کلمات کلیدی: غزل ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

درخت اگر که بسوزد هرس نمی خواهد

جنازه ای که بپوسد نفس نمی خواهد

 

 

هوای بوسه در این چهره های یخ زده نیست

لبی که زنده نباشد هوس نمی خواهد

 

 

چنارِ پیر نمی خواست سر به زیری را

تو گفتی و نپذیرفت؛ پس نمی خواهد

 

 

همیشه دشمن ِ پرواز سهره ها بودی

اگر چه بال ِ شکسته قفس نمی خواهد

 

 

حضور سرزده ات  لطف خانه را آشفت

وگرنه سفره ی خالی مگس نمی خواهد


دو نور کوچک مرداب چشم های من است

که دستهای تو را دادرس نمی خواهد

 

 

امید ِ مردم ِ من لحظه های شیرین است

مذاق ِ ثانیه ها طعم گس نمی خواهد

 

 

قبول کن که در این شهرِ مثل گورستان

سکوت ِ سرد ِ خیابان ، عسس نمی خواهد

 

 

قبول کن که تو کابوس دیگران هستی

قبول کن که تو را هیچ کس نمی خواهد

 

 

 


وقتی که طوفان گرفت
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر امروز ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

روح طوفان لم زده بر آسمانت

باد پوشیده ست بر تن بادبانت

تا مبادا حرفی از فریاد باشد

موج دستش را گرفته بر دهانت

بعد از اینت ناخدا غیر از خدا نیست

بعد از این آشوب می ریزد به جانت

سرنشینی مرده را با خویش داری

این جسد دیگر نمی فهمد زبانت

سایه ها جز سور و سات کوسه ها نیست

منتظر تا کی به سر آید زمانت

تخته ها با هم سر سازش ندارند

عاقبت بر آب افتد استخوانت

اوج می گیری که مردن ساده باشد

موج روی موج، این هم نردبانت

موج ها چون کولیان در حال رقص اند

می رود از کف در این طوفان عنانت

می روی با آبها تا نقطه ای دور

تا کجا پایان پذیرد داستانت

۵/٨/٧٨

بابک دولتی


خبر کتاب
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، نشر تکا باران ، سلام خواهر باران

 

با سلام

نشر "تکا" در حال انتشار گزیده ای صد جلدی از آثار ادبیات معاصر است.

کتاب من از این مجموعه "سلام خواهر باران" نام دارد که در همین روزها روانه ی بازار

کتاب شده است

من از مصاحبت کیف بچه مدرسه ها
هزار قصه ی آدم فریب می شنوم
غروب از صفحات کتابخانه ی خود
صدای گریه ی مردی غریب می شنوم