ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

تاآسمان قلمرو ابر هراس شد

آرامش حقير زمين بي اساس شد

آنگاه آدمي ز خودش بي نصيب ماند

آتش گذشت و حسرت او سهم داس شد

طرح بهشت چون همه ي خواب ها پريد

تقدير ما به خط جهنم مماس شد

عمري اميد بود به بخشايشي كه نيست

لختي رسالت كلمات التماس شد

چيزي براي باختن از خويشتن نداشت

آدم شبيه روز نخست آس و پاس شد

ازآب ها جدا شد و با سنگ ها نشست 

مشغول مثله كردن گل هاي ياس شد

بابك دولتي

                                                 شهريورماه۱۳۸۱

 

مرثيه

 

 
 

ريلكه

 

 

ترجمه : مريم صفرزاده

 

 

 

 

زماني طولاني گذشته

 

 وهمه چيز دورست .

 

 

 

گمان مي كنم

 

ستاره اي كه بالاي سرم می درخشد ،

 

هزارها و هزارها سال پيش مرده ست .

 

 

به گمانم گريه بود ، درون اتومبيلي

 

كه گذشتنش را شنيدم

 

و چيزي دهشتناك را خبر مي داد .

 

در خانه ي كنار جاده

 

ضربه هاي يك ساعت خشكيد ...

 

 

 

از كجا آغاز شد ؟

 

مي خواهم از قلب خودم بيرون بزنم

 

و زير آسمان بزرگ راه بروم

 

مي خواهم دعايي بخوانم .

 

 

بي گمان از تمامي ستارگاني ،

 

كه سالها پيش نابود شدند ،

 

هنوز يكي زنده است .

 

به گمانم مي دانم كدامين ستاره است

 

كدام ستاره در آسمان،

 

 كه در انتهاي شعاع خويش

 

مانند شهري سپيد ايستاده است .

 

                          بهمن ماه۱۳۸۲