وقتی که طوفان گرفت
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر امروز ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

روح طوفان لم زده بر آسمانت

باد پوشیده ست بر تن بادبانت

تا مبادا حرفی از فریاد باشد

موج دستش را گرفته بر دهانت

بعد از اینت ناخدا غیر از خدا نیست

بعد از این آشوب می ریزد به جانت

سرنشینی مرده را با خویش داری

این جسد دیگر نمی فهمد زبانت

سایه ها جز سور و سات کوسه ها نیست

منتظر تا کی به سر آید زمانت

تخته ها با هم سر سازش ندارند

عاقبت بر آب افتد استخوانت

اوج می گیری که مردن ساده باشد

موج روی موج، این هم نردبانت

موج ها چون کولیان در حال رقص اند

می رود از کف در این طوفان عنانت

می روی با آبها تا نقطه ای دور

تا کجا پایان پذیرد داستانت

۵/٨/٧٨

بابک دولتی