با عضویت در کانال تلگرام ما همیشه بروز باشید :)

برای خوانش منتخب اشعار مفهومی کلیک کنید

بچه ها! بیرون قرن چندم است ؟؟؟

شعر و ترجمه

 
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی:

 

                                               

                  Champs de Mars   

 

كولي! قول است ؟ شيله پيله نباشد؟

 

فال بگير آنچنان كه حيله نباشد

 

تشنه ي ديدار آن گلم كه از آغاز

 

 ريشه ي او گوشه ي طويله نباشد

 

آن گل سرخي كه در ديار غريبش

 

گريه براي كسي وسيله نباشد

 

هيچ خبرداري از كسي كه دراين شهر

 

كودكي اش چند رنگ تيله نباشد؟

 

در كف اين سايه ها نخوانده اي آيا

 

آتش فانوس از فتيله نباشد؟

 

پر زده پروانه اي كه اول عمرش

 

اين همه در گيرودار پيله نباشد؟

 

از قفسي رنج برده اي كه در آنجا

 

بال تو در انحصار ميله نباشد؟

 

***

كاش كه فالم شبيه فال تو باشد

 

در سر من غصه ي قبيله نباشد

 

 

                                       بابك دولتي

 

                   

           

Champs de Mars

 

 

جدايي

 

بوريس پاستر ناك

 

تر جمه: مريم صفرزاده

 

 

 

 مرد در راهرو ايستاده،

 

با خانه اش غريبي ميكند.

 

رفتن ناگهان او پرواز بود

 

خودش هم شايد در شگفت باشد.

 

 

در اتاق سلطنت آشفتگي ست

 

و مرد بي هيچ تلاشي براي تسلط.

 

گستره ي مصيبتش را

 

سر درد و اشكهايش

 

در اندوه پنهان مي كنند.

 

 

تما م روز گوشهايش زنگ مي زند

 

چنان كه انگار مست است

 

و او ، چرا هميشه در انديشه ي موج هاست؟

 

 

جهان احساس و نور را

 

شيشه هاي يخ بسته ي پنجره پوشانده اند.

 

اندوه و ياس، به گونه اي مضاعف،

 

 اقيانوس كوير شده را مي مانند.

 

 

براي مرد ، او عزيز بود

 

نزديك بود در تمامي خلق و خوي اش

 

مثل ساحل به موج،

 

مثل اقيانوس به كناره هاش .

 

 

ياد او غوطه مي خورد

 

در ژرفاي روح مرد،

 

مثل آماس هاي آ ب

 

كه موج مي زنند، پس از طوفان

 

روي شاخه هاي ني .

 

 

در سالهاي ستيز ،

 

زماني كه درآن، زيستن

 

به فكر هم نمي آمد؛

 

سوار موجي از سرنوشت

 

به سوي او آمده بود.

 

 

از ميان موانع بي شمار،

 

از ميان خطر هاي هميشه بي پايان آنروزها،

 

موج، او را آورده بود

 

آورده بود تا در كنار مرد پهلو گيرد.

 

 

و رفته بود او، حال بسيار ناگهان

 

كدامين نيرو آيا مسخ شان كرده بود؟

 

جدايي ويرانشان خواهد كرد

 

و تا بن استخوان شان را ،

 

اندوه خواهد پوساند.

 

 

مرد گردا گرد خويش را نگاه مي كند.

 

در شتابي آشفته ، روي زمين پراكنده او

 

وسايل گنجه را،

 

خرت و پرت ها را، و الگوهاي خياطي اش را .

 

 

در اتاق هاي خالي ، مرد پرسه مي زند

 

چند ساعتي مرتب شان مي كند،

 

 تا شب فرا ميرسد،

 

لباس هاي او را تا مي كند ،

 

درون كشو مي نهد.

 

 

سوزني از خياطي نيمه تمام او

 

به انگشتش فرو مي رود،

 

مرد دوباره او را به تمامي مي بيند

 

و اشك هاي خاموش سرازير مي شوند.

 


 
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir