| ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٧ کلمات کلیدی: |
|
دهان گشوده به گفتار، انزوايش را ولي نمي شنود هيچ كس صدايش را نشد تكان بدهد دست را زمان وداع نشد تمام كند شعر ماجرايش را مترسك است : كلاهي و چند تكه لباس نسيم كوچكي آشفته ادعايش را دو تكه چوب برايش به جاي مي ماند اگر بگيري از اندام او ردايش را شبيه آ ينه از ياد برده هرچه كه بود اگرچه خاطره پر مي زند هوايش را خبر ندارد از آنجا كه پيشتر بوده ست و شخم كرده زمان خط رد پايش را براي اينكه نداند چگونه مي گذرد براي اينكه نبينند هايها يش را كلاغهاي سياه ! اين كسي كه مي بينيد مترسك است . در آريد چشمهايش را بابك دولتي آبان ماه ۱۳۸۲
آستانه بوريس پاسترناك ترجمه : مريم صفرزاده در كناره ي آب،بيدهاي ساكت و ظهر ، از سراشيب تند ، ابرهاي سفيد پنبه اي را ، چونان تور ماهيگيران ، به سوي درياچه روان مي کند. آسمان مثل يك تور فرو مي نشيند دسته ي شناگران ، آفتاب سوخته ، پر هياهو، در آب غوطه مي خورند ،و پيش مي روند به سوي آسمان مشبك فرار. از آب بيرون مي آيند چند زن زير بيدهاي كوچك پناه ميگيرند ، روي ماسه ها راه ميروند ، رختهاي حمامشان را با عجله، براي خشك شدن، تكان مي دهند پيچه هاي پارچه ، مثل مارهاي آبي، تاب مي خورند ، رها ميشوند، و چابكانه مي غلتند جامه هاي خيس ، گويي مارهاي سحرانگيز را در لايه هاي خويش پنهان كرده اند . آه زن ، نه نگاه ها و نه هياتت مبهوتم نخواهد كرد ، نگاهم را نخواهد ربود. شما ، همه ي شما يكي گره ايد بر گلوگاه من كه شوق را به فرياد در مي آيد انگار كه عجولانه تراش خورده ايد به سطري نا مربوط از شعري بداهه مي مانيد وادارم مي كنيد تا گمان كنم اين حقيقت است كه شما از قفس سينه ي من زاده شديد، بعد به ناگاه از آغوشم بيرون زديد، و اطراف من همه ترس و حيرت و آشفتگي ريخت ، و پاره هاي گمشده ي قلب يك مرد .
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : بابک دولتی هستم متولد زمستان 53 و اهل کرمانشاه. مدرکم کارشناسی ارشد ادبیات فارسی ست. غزل می نویسم و تا به امروز دو کتاب "دست نوشته های یک سنگ "و "سلام خواهر باران "را چاپ کرده ام. همسرم"مریم صفرزاده"فوق لیسانس زبانشناسی و دست به کار ترجمه ی ادبی ست. به شیوه ی خودمان زندگی می کنیم تلویزیون نمی بینیم عکس می گیریم و مراسم قهوه خوری عصرانه مان را دوست داریم پروفایل مدیر : بابک دولتی و مریم صفرزاده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |






