شهر خاموش
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦  کلمات کلیدی: غزل ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

درخت اگر که بسوزد هرس نمی خواهد

جنازه ای که بپوسد نفس نمی خواهد

 

 

هوای بوسه در این چهره های یخ زده نیست

لبی که زنده نباشد هوس نمی خواهد

 

 

چنارِ پیر نمی خواست سر به زیری را

تو گفتی و نپذیرفت؛ پس نمی خواهد

 

 

همیشه دشمن ِ پرواز سهره ها بودی

اگر چه بال ِ شکسته قفس نمی خواهد

 

 

حضور سرزده ات  لطف خانه را آشفت

وگرنه سفره ی خالی مگس نمی خواهد


دو نور کوچک مرداب چشم های من است

که دستهای تو را دادرس نمی خواهد

 

 

امید ِ مردم ِ من لحظه های شیرین است

مذاق ِ ثانیه ها طعم گس نمی خواهد

 

 

قبول کن که در این شهرِ مثل گورستان

سکوت ِ سرد ِ خیابان ، عسس نمی خواهد

 

 

قبول کن که تو کابوس دیگران هستی

قبول کن که تو را هیچ کس نمی خواهد

 

 

 


 
معلم
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩  کلمات کلیدی: بابک دولتی

                                         

  به نام حضرت دوست

 

آن ور میز

 

نمی دانم چه حکمتی داشت که قرار شده بود ما را زودتر از سن قانونی به مدرسه بفرستند؟!

با یک سال و چند ماه سن کمتر از همکلاسی هایم در راهی گام نهادم که هنوز معلوم نیست عاقبت آن به کجا ختم می شود.

خانه ی ما این طرف خیابان سعدی بود و مدرسه آن طرف. عبور از خیابان یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود . به یاد دارم روزی برای رفع حاجت دیر از مدرسه بیرون آمدم. بچه ها و کسی که پرچم می گرفت تا ما از خیابان عبور کنیم رفته بودند و من مانده بودم با هجوم ماشین ها. حسی داشتم که بی شباهت به احساس پدربزرگم – حضرت آدم – در اولین روز آمدن به زمین نبود. آدم است دیگر! به حسی نوستالوژیک می رسد و می زند زیر گریه. بگذریم یکی از بستگان را خدا فرستاد و ما را از آن تنهایی نجات داد.

در آن روزگار معلمین احترام ویژه ای داشتند و این احترام گاهی از فرط شدت به ترس هم شبیه می شد.

کلاس سوم که بودم مدرسه به این طرف خیابان منتقل شد.

قرار گذاشته بودند که هر روز والدین امتحانی در منزل بگیرند و با قید ساعت برگزاری امتحان ، مراتب را طی نامه ای به مدرسه اطلاع دهند . آن روزها ، روزگاری بود که بستگان شور مهمانی رفتن را درآورده بودند.حال مادری را تصور کنید که بچه ی کوچک هم داشته باشد پس ساده است که یک بار امتحان هر روزه فراموش شود. سر صف گزارش اهل منزل را چک می کردند و آنجا بود که برای نخستین بار به فکر جعل اسناد "البته از نوع غیر دولتی" " شاید هم به خاطر فامیلی ام (دولتی)" افتادم.

یک روز در سال چهارم دبستان اعلام کردند که زنگ بعد ناخن هایتان را چک می کنیم هر کس ناخنش بلند باشد روزگارش سیاه است و مفسد فی الارض شناخته می شود. هیچ گاه فراموش نمی کنم بچه ها پای آبخوری مدرسه رفته بودند ، ناخن هایشان را خیس می کردند و به سیمان دیوار می کشیدند تا مورد تعب قرار نگیرند.

 

گاهی بین فضای امروز و دیروز قیاسی پیش می آید که محمد برادر کوچکترم نمی پذیرد و می گوید:"شرایط امروز فرق کرده ، دوره ی شما دوره ی توپ و تانک بود" راست می گوید . بچه های آن روزگار با آن همه بچگی با فضای جنگ آشنا بودند. در همان روزها بود که برایمان کارتهایی صادر کردند و در آن مشخصات ما به همراه گروه خونی مان قید شده بود. در همان روزها بود که مردم، پنجره هایشان را با پتو می پوشاندند تا هواپیماهای عراقی خانه هایشان را سوت و کور تصور کنند.

مدیر مدرسه سر صف اعلام کرد که خرمشهر آزاد شده است و بچه ها بی آنکه از اهمیت خبر آگاهی کاملی داشته باشند – و شاید فقط به خاطر خوشحالی مدیر – کیف هایشان را به هوا پرتاب می کردند و هورا می کشیدند.

 

در مسیر بزرگ شدن هیچ گاه آموزگاران ما را تنها نگذاشتند.

شاید به دقت نشود گفت چه مدت از دوران راهنمایی را سر کلاس بودیم. از آسمان موشک می بارید. گاهی که اوضاع آرام می شد به شهرمان باز می گشتیم. مدرسه به هم ریخته بود ولی معلمین سر جایشان بودند هر چند، آنها نیز مثل مدرسه به هم ریخته بودند. وقتهایی هم که وضعیت خیلی قرمز میشد از ترس جان ترک وطن می کردیم و به اصل خود که روستایی دنج بود پناه می بردیم.

آنجا – یعنی پشت دریاها – اگر پرورش وجود نداشت حضور آموزش حتمی بود. آموزگارانی در جعبه ی تلویزیون حاضر می شدند و درس می دادند. حال آن حضور چهره به چهره کجا و این تصویر بی روح کجا؟!

 

چه امتحانهایی که نیمی از آن در سالن امتحانات و نیمی از آن در سنگر مدرسه برگزار شد.

چه امتحانهای دشواری را پس دادیم.

 

تبدیل شده بودیم به یک مشت بچه ی بازیگوش که گوش نمی کردیم به درس ها و بحث ها.

با هر دردسری بود به دبیرستان رفتم. آن روزها (هم از نظر ظاهری و هم از نظر باطنی) دبیرستان پسرانه و دبیرستان دخترانه تفاوت های بسیاری داشتند. بچه های بازیگوش، با ریش و سبیل هم ، همان بچه های بازیگوش بودند.

روزی یکی از همکلاسی ها به عنوان چشم روشنی گربه ای را در ساک ورزشی اش جا داده بود و به کلاس آورده بود. "گربه" طبق هماهنگی های قبلی در ساعت مشخصی از ساک ورزشی بیرون آمد. دبیر بیچاره سعی داشت او را بگیرد و تحویل دفتر بدهد. گربه هم با قوانین آدمیان کنار نمی آمد. آن تعقیب و گریز به جایی نرسید و گربه از پنجره جان سالم به در برد تا به همدستی با ما متهم نشود. آن روز تا پاسی از شب ، در مدرسه تشریف داشتیم ولی کسی اعتراف نکرد که کدام گربه ای دوستش را بی اجازه به مدرسه آورده بود.

 

سال اول دبیرستان مسئول فروشگاه مدرسه بودم. هر صبح باید زودتر از دیگران به مدرسه می رسیدم تا وسایل را تحویل بگیرم. در همان لحظات سری به کلاس می زدم و دو فروند آب مقطر در بخاری کلاس می انداختم و بعد سراغ کارم می رفتم. کلاس شروع می شد و بیست دقیقه بعد به هم می ریخت. مدیر مدرسه از کلاس ما خواست که حداقل سر کلاس فلان دبیر این کار زشت را انجام ندهیم چون تا به حال دو سکته ی ناقص داشته است. تا آخر سال – و شاید تا امروز – کسی پی نبرده است که آن اخلال گری کار کدام گروهک بود.

سالها گذشت . نزدیک به کنکور بود که پی بردیم در زبان انگلیسی از ریشه عرب هستیم. از آقای جانی کمک خواستیم و آن مرد کاری کرد کارستان.

آن مرد از ما خواست کتابهای زبان را از اول راهنمایی تا آخر دبیرستان تهیه کنیم. از الفبای زبان شروع به تدریس کرد و وقتی به خودمان آمدیم دیدم که همه ی آن جمع به دانشگاه راه یافته اند.

 

این ور میز

 

قسمت اینگونه بود که خدمت مقدس سربازی را به عنوان سرباز معلم بگذرانم.

بچه هایی که راهنمایی بودند اما پذیرای هیچ گونه راهنمایی ای نبودند. در یکی از محله های پایین شهر کرمانشاه  که حسابش با بسیاری از مناطق دیگر تفاوت داشت . بچه هایی را دیدم که با آن سن کم یاد گرفته بودند دعوای تشریفاتی راه بیاندازند و پول دیه را به خانه ببرند، بچه هایی که در برابر هر کتکی مقاوم شده بودند ، بچه هایی که خرید و فروش مواد مخدر را ساده ترین راه خوشبختی می دانستند، بچه هایی که ...

 

پس از سربازی سراغ یک مکان آموزشی دیگر رفتم و سه سال از عمرم تلف شد. تبعیض ها،بند و بست ها، سیاسی بازی ها و بسیاری موارد دیگر ما را از آن فضا دور کرد. خواست خدا بود که با امتحانی دوباره به آموزش و پرورش برگشتم.

سه سال است در منطقه ی گهواره مشغول به کار هستم. سرزمین سیب و تنبور. با بچه هایی که بسیار معصومند.

اگر بخواهیم نموداری برای شرارت های دانش آموزان بکشیم رشد رو به بالایی نداشته است. گمان کنم یک سری از روحیات،حقه ها،بازی ها و عواطف در کلاس ها جا می ماند تا بچه های تازه با آن آشنا شوند.

وقتی می بینم بچه های دبیرستانی هنوز از همان شگردهای بیست سال پیش برای تقلب استفاده می کنند هم دلم می گیرد،هم خنده ام می گیرد، و هم باورم می شود که ما چقدر درجا زده ایم.

حتی گاهی خودم تکنیک های تازه را به آنان می آموزم (به شرط اینکه در کلاس من استفاده نشود)

 

کارم را دوست دارم و یقین دارم که این شغل، حداقل برای من هدیه ای از طرف خداست.

بسیاری از همکارانم به صورت فنی با این شغل برخورد می کنند اما حس می کنم اگر اینگونه به کارم نگاه کنم سی سال جهنم را پیش رو دارم

 

در پایان دوست دارم از خانمها ایرجی ، سماوری،عزیزی، آقای متکیایی، آقای باوندپور،استادخوشبو، استاد جانی ، استاد خداطلب، دکتر غفاری، دکتر سرامی، دکتر سنگری و همه ی کسانی که در این مسیر به معنای واقع معلم من بودند تشکر کنم.

دست آنان را می بوسم و برایشان آرزوی عزت و رحمت الهی دارم

 

و در پایان یک شعر:

 

باید آغاز کار یاد بگیرند

خوب به دستانشان مداد بگیرند

خیره به این تخته می شوند ، قرار است

هر چه معلم نوشت، یاد بگیرند

اول مهر است، می روند که شاید

عالمی از رنگهای شاد بگیرند

با پدرانی که سخت در پی آنند

اندکی اندازه را گشاد بگیرند

در سر من خط خطی ساده ی آنهاست

اینکه به خود صورت سواد بگیرند

در سر آنها لواشکی ست که باید

از پدران سکه ای زیاد بگیرند

زنگ زدند، آن زمان که هیچ مهم نیست

در سخنم فعلها نهاد بگیرند

مدرسه تعطیل شد،صفی ست که باید

دست زمان هرچه را که داد بگیرند

درس تمام اس ؛ می روند که شاید

روزی شان را ز دست باد بگیرند

 

بابک دولتی

 


 
وقتی که طوفان گرفت
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩  کلمات کلیدی: غزل ، شعر امروز ، بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر

 

روح طوفان لم زده بر آسمانت

باد پوشیده ست بر تن بادبانت

تا مبادا حرفی از فریاد باشد

موج دستش را گرفته بر دهانت

بعد از اینت ناخدا غیر از خدا نیست

بعد از این آشوب می ریزد به جانت

سرنشینی مرده را با خویش داری

این جسد دیگر نمی فهمد زبانت

سایه ها جز سور و سات کوسه ها نیست

منتظر تا کی به سر آید زمانت

تخته ها با هم سر سازش ندارند

عاقبت بر آب افتد استخوانت

اوج می گیری که مردن ساده باشد

موج روی موج، این هم نردبانت

موج ها چون کولیان در حال رقص اند

می رود از کف در این طوفان عنانت

می روی با آبها تا نقطه ای دور

تا کجا پایان پذیرد داستانت

۵/٨/٧٨

بابک دولتی


 
الکلی هستی؟
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧  کلمات کلیدی: ادبیات امریکا ، چارلز بوکفسکی ، ترجمه ی ادبی ، مریم صفرزاده

 

شعری از : چارلز بوکفسکی

ترجمه : مریم صفرزاده

 

دست و روی شسته ، کنار ساحل

دوباره دفتر یادداشت زرد

 

باز مثل پارسال

دارم از توی رختخوابم می نویسم

دوشنبه دکتر به ملاقاتم می آید

 

-آره  دکتر ، پاهام حس ندارن

سردرد،

سرگیجه،

کمرم هم درد می کنه.

 

و دکتر خواهد پرسید:

- مشروب می خوری؟

ورزش می کنی؟

قرص های ویتامینتو خوردی؟

 

-         دکتر فکر می کنم

مریضی من از زندگیه

همون درجه های کهنه ای

که هی بالا- پایین می رن.

حتی تو مسیر مسابقه

دویدن اسبها رو که تماشا می کنم

به نظرم بی معنیه؛

بعد از اینکه بلیط مسابقه ی بعدی رو می خرم

خیلی زود اونجا رو ترک می کنم.

 

کارگر مسافرخانه می پرسد:

-         می خوای بلند شی؟

-         آره حوصله م سر رفته

-         بیرون اگه خسته شدی

برگرد همین جا.

 

حالا من اینجا هستم

و باز

به بالشم تکیه داده ام

 

فقط یک مرد پیر

فقط یک نویسنده ی پیر

با دفتر یادداشتی زرد

 

روی کف اتاق

چیزی به سوی من میاید

آه ،

    چیزی نیست

     گربه ام آمده است.

 

 

 


 
خبر کتاب
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، نشر تکا باران ، سلام خواهر باران

 

با سلام

نشر "تکا" در حال انتشار گزیده ای صد جلدی از آثار ادبیات معاصر است.

کتاب من از این مجموعه "سلام خواهر باران" نام دارد که در همین روزها روانه ی بازار

کتاب شده است

من از مصاحبت کیف بچه مدرسه ها
هزار قصه ی آدم فریب می شنوم
غروب از صفحات کتابخانه ی خود
صدای گریه ی مردی غریب می شنوم

 
← صفحه بعد صفحه قبل →