مرگ
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل

 


این روزها خورشید را تاریک می بینم

و مرگ را چون اتفاقی نیک می بینم

 

چندی ست کابوسم درختانی ست افتاده

و زیستن را شاخه ای باریک می بینم

 

در جان ِ اشیا زندگی و مرگ را با هم

یک جمع ِ غیر قابل تفکیک می بینم

 

گندیدگی را در تن ِ یک میوه ی تازه

پوسیدگی را در لباسی شیک می بینم

 

من مرگ را هنگام ِ نقاشی ِ یک کودک

در رنگهای تند ِ یک ماژیک می بینم

 

این روزها من مرگ را مثل سلاحی گرم

بر گردن ام آماده ی شلیک می بینم

 

حس میکنم از ترس ِ مردن زنده می مانم

این روزها من مرگ را نزدیک می بینم

 


کوهستان - درخت
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، شعر امروز ، مریم صفرزاده ، ترجمه ی ادبی

خبر اول:

نشر افراز

پس از چاپ کتاب در زمینه های مختلف

بر آن شده است تا آثار پیشگامان غزل در دهه ی هفتاد را به چاپ برساند

یکی از معیارهای اصلی گزینش این شاعران مستقل بودن آنان است

شاعرانی که برای تثبیت خود به فوت و فن های خاص متوسل نشده اند

و شهرت آنان به سبب حمایتهای متنوع نمی باشد

از این رو میتوان غزلسرایان  این دوره را "شاعران مستقل " نیز خطاب کرد

از کسانی که تا به حال حضورشان در این مجموعه حتمی ست، می شود افراد زیر را نام برد

صالح سجادی، بابک دولتی، سید مهدی موسوی، علیرضا آشوری،  مهرداد نصرتی، محمد رضا رستم بیگلو، سیده زهرا بصارتی، مهدی چناری، محمد علی رضا زاده ، مجید معارف وند و نبراس میر رکنی

 

خبر دوم:

دوست شاعرم پوریا سوری مدتی ست که با نشریه ی فرهیختگان همکاری می کند

او در این روزنامه  صفحه ای ادبی دایر کرده که شنبه ها روی پیشخوان است

بی شک آنگونه که از پوریا سوری توقع می رود این صفحه ، صفحه ای متفاوت خواهد بود

 

 

 

 

غزلی تازه از : بابک دولتی

 

تاریخ ِ کوهستان به دست ِ سنگهایش بود

فتح ِ تمام ِ قله ها از ننگهایش بود

 

درویش ، پای کوه از دیوانگی می زد

انگار کوه از دسته ی دلتنگهایش بود

 

تنبور ِ درویش از شکست و ریختن می گفت

پژواک؛ نوعی پاسخ ِ آهنگهایش بود

 

یک مرد ، همچون سنگها بر کوه چسبیده ست

مردی که ایامی زمان در چنگهایش بود

 

سربازِ ساسانی سرش را بر نمی گرداند

سرباز ِ ساسانی به فکر جنگهایش بود

 

از پیش ِ کوهستان دوباره گله رد می شد

در آخر ِ خط ، پیرها و لنگهایش بود

 

در گوسفندان اتفاقی رخ نخواهد داد

زیبایی ِ گله صدای زنگهایش بود

 

خورشید از یکرنگی ِ صخره گذر می کرد

خورشید ِ آواره ٬ دچارِ رنگهایش بود

 

در متن ِ شب ، اندیشه ای سنگی ترک برداشت

اندوه ِ کوهستان سقوط ِ سنگهایش بود

 

 

یک دختر

 

اثر: ازراپاوند

ترجمه: مریم صفرزاده

 

 

درخت وارد دستهایم شد،

شیره اش در بازوانم بالا رفت

درخت، وارونه در سینه ام قد کشیده است

و شاخ هاش به سان بازوها از وجودم بیرون زده

 

درخت تو هستی،

خزه تو هستی،

تو بنفشه هایی با نسیمی که بر آنها می گذرد

تو کودکی ، کودکی سرمست

و اینها به تمامی در چشمهای جهان احمقانه است

 

 


نردبان
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل ، شعر امروز

 

 
 

"چقدر فاصله تا بام آسمان مانده ست؟"

"چقدر تا به رسیدن مرا زمان مانده ست؟"

 

قبول کن به همین چند پرسش ساده ست

اگر که در تن انگشتهات جان مانده ست

 

تو پله پله از این شهر دور خواهی شد

اگر چه در تن او پای پلکان مانده ست

 

کدام شهر؟ که از او هنوز در گوش ات

تراکم مگس و زوزه ی سگان مانده ست

 

تو روی پله ی بعدی به فکر خواهی رفت

"درخت کوچه چگونه چنین جوان مانده ست؟"

 

تمام عمر به دنبال پله ی بعدی

چقدر صفحه از این کهنه داستان مانده ست

 

از این تلاش نفس گیر خسته خواهی شد

در آن زمان که تن ات سخت ناتوان مانده ست

 

وجود یخ زده ات مسخ خواب خواهد شد

نگاه مات تو در عمق کهکشان مانده ست

 

درست ثانیه ای که به خاک می افتی

هزار پله به پایان نردبان مانده ست

 

 

 


← صفحه بعد صفحه قبل →