| مادر بزرگ |
| ساعت ٩:٤٠ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٢ کلمات کلیدی: |
|
او چون بهار خواست پرستو بیاورد در این هوای بسته هیاهو بیاورد او قول داده بود نسیمی که می رسد با خود شمیم ِ شاخه ی شب بو بیاورد دیروز عصر بود که مادربزرگ رفت از عکسهای کهنه ی پستو بیاورد او خواست تا برای همه چهره های من یک مشت"چشم،چشم،دوابرو"بیاورد بی بی برای این همه شب،رفت تا از آن فانوس های کوچک کم سو بیاورد گویا قرار بود که او درس ِ عبرتی از روزگارِ بچه ی پررو بیاورد □ من بچه نیستم!چه دروغی ست اینکه او رفته طلسم ِ مردن جادو بیاورد یا اینکه رفته است طواف ِغریب طوس یا از درخت دهکده گردو بیاورد □ حالا منم که چشم براه پرنده ای شاید سلام ِساده ای از او بیاورد
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : بابک دولتی هستم متولد زمستان 53 و اهل کرمانشاه. مدرکم کارشناسی ارشد ادبیات فارسی ست. غزل می نویسم و تا به امروز دو کتاب "دست نوشته های یک سنگ "و "سلام خواهر باران "را چاپ کرده ام. همسرم"مریم صفرزاده"فوق لیسانس زبانشناسی و دست به کار ترجمه ی ادبی ست. به شیوه ی خودمان زندگی می کنیم تلویزیون نمی بینیم عکس می گیریم و مراسم قهوه خوری عصرانه مان را دوست داریم پروفایل مدیر : بابک دولتی و مریم صفرزاده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| همسايه ها |



