| روزهای دست فروش |
| ساعت ۱۱:٢٥ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٩ کلمات کلیدی: |
|
از این بساطِ ساده ی من غم نمی خری؟ کابوس را به نرخ جهنم نمی خری؟ شاید زمان به کام نگشت و دلت گرفت سنجی برای روز محرم نمی خری؟ دارایی ام همین کلماتی که ابری اند یک مشت گریه – واژه ی مبهم نمی خری؟ از شاخه ریختند در آن وحشتِ بزرگ چیزی به یاد زلزله ی بم نمی خری؟ آقا! برای پاکی ِ فرزند هایتان یک دسته یاس یا گل مریم نمی خری؟ شاید که سوسک در لحظات ات زیاد شد خانم ! برای زندگی ات سَم نمی خری؟ بی باوری ، بزرگترین جرم ِ آدم است از من دعای ِ نادعلی هم نمی خری؟ □ بیهوده بود خیرگی ات روبروی من وقت مرا گرفتی ، گفتم نمی خری بابک دولتی
(برای آنه گریگوری) ویلیام باتلر یتس ترجمه:مریم صفرزاده -"مرد جوانی، که با حصاری به رنگ عسل روی گوش هایت غرقه ی نومیدی ست هرگز تو را فقط برای خاطر تو و نه برای موهای طلایی ات دوست نخواهد داشت." -"اما من می توانم موهایت را رنگ بزنم قهوه ای،سیاه، قرمز رنگی که شاید مردان ِ جوان ِ نومید مرا تنها برای خاطر من دوست بدارند و نه برای موهای طلایی ام." -"دیشب شنیدم که پیر مرد ِ مومنی ادعا می کرد نوشته ای یافته که گواهی می دهد تنها خدا ، عزیز من! تنها خدا می تواند تو را فقط برای خاطر تو دوست بدارد و نه برای موهای طلایی ات."
تا سیم های سازِ تو مضراب می خورند گهواره های کودکی ام تاب می خورند مطرب بزن! که گریه ی تو رود خانه ای ست یک دشت آهو از غم ِ تو آب می خورند مطرب بزن!که خاطره ها ، حسرتی بزرگ از دست بی تفاوتی ِ قاب می خورند تو ساز می زنی و در اعماق ذهن من مشتی بَلَم به صخره ی پایاب می خورند حتی درختها به صدای تو دلخوش اند سر شاخه ها به سینه ی مهتاب می خورند آری سکوت ِ ساز تو یعنی خیالها در آخر مسیر به گرداب می خورند باور نمی کنی که همین غصه های گنگ خون مرا در آن طرف خواب می خورند □ تو می روی و ساز تو آرام می شود تابوت ها برای تن ام تاب می خورند بابک دولتی
(روغن و خون) ویلیام باتلر یتس ترجمه:مریم صفرزاده در مقبره های لاجورد و طلا پیکر ِ مردان و زنان ِ مقدس روغن های جادویی و عطر ِ بنفشه می پراکنند زیر ِ خروارها گل لگد کوب اما، خونخواران خفته اند با جسد هاشان لبریز ِ خون با کفن های خونی و لب های خیس (از مجموعه ی پله های مارپیچ) |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : بابک دولتی هستم متولد زمستان 53 و اهل کرمانشاه. مدرکم کارشناسی ارشد ادبیات فارسی ست. غزل می نویسم و تا به امروز دو کتاب "دست نوشته های یک سنگ "و "سلام خواهر باران "را چاپ کرده ام. همسرم"مریم صفرزاده"فوق لیسانس زبانشناسی و دست به کار ترجمه ی ادبی ست. به شیوه ی خودمان زندگی می کنیم تلویزیون نمی بینیم عکس می گیریم و مراسم قهوه خوری عصرانه مان را دوست داریم پروفایل مدیر : بابک دولتی و مریم صفرزاده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| همسايه ها |





