مکمن
چون خس و خاشاک هی قرار ندارند
جبهه ی بادند اعتبار ندارند
جنگل خشکی اسیر سایه ی نفرین
خفت از این بیشتر؟ که بار ندارند
مسخ در آن سوی خط حادثه هستند
عطر کسی را به یادگار ندارند
تا که بگریند بی نصیبی خود را
گوشه ی دنجی در این دیار ندارند
غرق عفن! صورت مجسم مرداب
نسبت دوری به آبشار ندارند
خواب تبر دیده اند این همه شب را
در سرشان طرحی از بهار ندارند
فاتح پوچند در سیاهی غفلت
در صفشان یک نفر سوار ندارند
این همه خفاش را نگاه کن ای مرد
روز شود فرصت فرار ندارند
تشنه ی خونند ، خون هر چه که باشد
شرط وفا را سگان هار ندارند
هستی شان را که خاک دلزده قی کرد
شرم چه خوب است!حیف !عار ندارند
بابک دولتی