با عضویت در کانال تلگرام ما همیشه بروز باشید :)

برای خوانش منتخب اشعار مفهومی کلیک کنید

بچه ها! بیرون قرن چندم است ؟؟؟

شعر و ترجمه

 

 

 نمي دانم نگاه بيقرار من چرا پوسيد،

كه قفلي بسته جا ماند و كليد ماجرا پوسيد

 

و حالا پشت اين ديوار... باور كن همين ديشب

 

صداي تازه اي آمد و ماند آنقدر تا پوسيد

 

صداي گريه هايش كودكي هاي مرا آشفت

 

بلوط پير و فرتوتي كه كنج انزوا پوسيد

 

صداي شيوني از قريه هاي دور مي آيد

 

صداي شيون مردي كه پشت ابرها پوسيد

 

و عكسي كه مرا تا خانه ي آن روزها مي برد؟!

 

ترك برداشت عكس كهنه ، قاب بينوا پوسيد

 

تمام خاطراتم را به دست باد خواهم داد

 

تمام كودكي از ابتدا تا انتها پوسيد

 

به هر برگي كه دل بستم، گرفتار عقوبت شد

 

كه يا گم شد ميان بادهاي سرد؛ يا پوسيد

                                            بابک دولتی

                                       Eros Fine Art Print  

 

   برای حسين پناهی که رفت

    و برای زيبايی  ساده اش که آرام گذشت ...  

 

 در ستايش جهنم يك بانو

 

چارلز بوكفسكي

 

بر گردان: مريم صفرزاده

 

 

 

سگان شبها كه به خواب مي روند

 

روياي استخوان مي بينند .

 

 

ومن ، استخوان هاي ترا در گوشت تنت

 

به ياد مي آورم.

 

 

و بهتر از همه ،

 

در آن پيراهن تيره ي سبز

 

با آن كفش هاي پاشنه بلند سياه براق.

 

 

تو هر وقت مست مي شدي ، نا سزا مي گفتي

 

با موهاي فرو ريخته ات .

 

مي خواستي بيرون بزني

 

از آنچه ترا در خود گرفته بود :

 

خاطرات پوسيده ي گذشته اي كپك زده .

 

و تو با مردنت بيرون زدي

 

و من ،

 

با اكنوني گنديده بر جاي .

 

 

تو مرده اي

 

بيست و هشت سال است ،

 

اما هنوز به خاطرت مي آورم

 

بهتر از هر چيز ديگري .

 

 

تو تنها كسي بودي

 

كه بيهودگي زيستن را فهميد

 

ديگران ،

 

فقط ناخشنود از چيزهاي كوچك ،

 

به گونه اي چرند،

 

درباره ي مزخرفات نق مي زدند.

 

 

جين !

 

تو از زياد دانستن مردي .

 

 

در استخوان تو شرابي هست ،

 

كه اين سگ

 

 هنوز هم رويا يش را مي بيند . 

 

+   بابک دولتی و مریم صفرزاده ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir