| ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢۸ کلمات کلیدی: |
|
کولی و باد فدريکو گارسيا لورکا ترجمه : مريم صفرزاده
گذري آب گرفته از درختان غار(1)و نورهاي بلورين در پريسوزيا نزديك مي شود چون ماهپاره اي پر عشوه و از نواي موزون دايره زنگي اش سكوت بي ستاره مي گريزد و فرومي ريزد آنجا كه دريا كف آلوده مي كوبد و آواز مي خواند شب پر از زنبورهاي نقره شده بود بلند،بر قله ي كوه نگهبانان گريانند، نگهبانان برجهاي بلند و سفيد انگليسيها ، و كوليان آب كه براي خوشايندشان كاخهاي كوچك صدف مي سازند و آلاچيق هايي از كاجهاي سبز. چون ماهپاره يي پر عشوه پريسوزيا نزديك مي شود و باد كه هميشه بيدار است او را مي بيند و قد مي افرازد كريستوفر برهنه ي قديس مي دمد و بر ني انباني پنهاني، با زبان زنگهاي آسماني بازي مي كند و دختر را تماشا مي كند كولي! بگذار دامنت را بدزدم و نگاهت كنم رز آبي زهدانت را در انگشتان دير سال من بگشا پريسوزيا،.دايره زنگي اش را رها ميكند وحشت زده مي گريزد و باد كه مرد وار با شمشير سوزان و پر نفسش او را دنبال مي كند. دريا تاريك مي شود و مي غرد، درختان زيتون رنگ مي بازند، و فلوتهاي تاريكي به صدا در مي آيند، و طبل خاموش برف، پريسوزيا!فرار كن پريسوزيا! باد سبز گرفتارت مي كند پريسوزيا،فراركن، پريسوزيا! ببين باد چه تند مي رسد. ساتيري(2)از ستارگان فرو تبار با زبانه هاي دراز و براقشان . پريسوزيا،لبريز از ترس، پا به راه خانه اي مي نهد پشت كاجهاي سبز، خانه ي كنسول انگليس ، متوحش از صداي گريه اي درد آلود سه تفنگدار دوان نزديك مي شوند با كلاه هاي سياه چسبيده به سرشان كه تا روي پيشاني پايين آمده بود مرد انگليسي ليواني از شير نيم گرم به كولي مي دهد و جرعه اي جين هلندي پريسوزيا نمي نوشد دختر گريان ماجراي غريبش را تعريف مي كند و باد خشمگين بر بام سفال پوش خانه دندان بر دندان مي سايد. ۱ـدرختي بزرگ و تناور با برگهايي درشت شبيه برگ بيد كه گلهاي ريز و سفيد دارد.ثمره ي آن چيزي شبيه فندق است مي گيويند تا هزار سال عمر مي كند. ۲ـخدايي يوناني ست و روح تپه و جنگل.هياتي بي تناسب دارد بيشتر شبيه انسان است با دم اسب و شاخي كوچك، با گوشهاي دراز و پاهاي بز، ساتير خدايي شهوت پرست است.
|
|
| ساعت ۱٠:٥٤ ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۱ کلمات کلیدی: |
|
تاآسمان قلمرو ابر هراس شد آرامش حقير زمين بي اساس شد آنگاه آدمي ز خودش بي نصيب ماند آتش گذشت و حسرت او سهم داس شد طرح بهشت چون همه ي خواب ها پريد تقدير ما به خط جهنم مماس شد عمري اميد بود به بخشايشي كه نيست لختي رسالت كلمات التماس شد چيزي براي باختن از خويشتن نداشت آدم شبيه روز نخست آس و پاس شد ازآب ها جدا شد و با سنگ ها نشست مشغول مثله كردن گل هاي ياس شد بابك دولتي شهريورماه۱۳۸۱
مرثيه ريلكه ترجمه : مريم صفرزاده زماني طولاني گذشته وهمه چيز دورست . گمان مي كنم ستاره اي كه بالاي سرم می درخشد ، هزارها و هزارها سال پيش مرده ست . به گمانم گريه بود ، درون اتومبيلي كه گذشتنش را شنيدم و چيزي دهشتناك را خبر مي داد . در خانه ي كنار جاده ضربه هاي يك ساعت خشكيد ... از كجا آغاز شد ؟ مي خواهم از قلب خودم بيرون بزنم و زير آسمان بزرگ راه بروم مي خواهم دعايي بخوانم . بي گمان از تمامي ستارگاني ، كه سالها پيش نابود شدند ، هنوز يكي زنده است . به گمانم مي دانم كدامين ستاره است كدام ستاره در آسمان، كه در انتهاي شعاع خويش مانند شهري سپيد ايستاده است . بهمن ماه۱۳۸۲
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : بابک دولتی هستم متولد زمستان 53 و اهل کرمانشاه. مدرکم کارشناسی ارشد ادبیات فارسی ست. غزل می نویسم و تا به امروز دو کتاب "دست نوشته های یک سنگ "و "سلام خواهر باران "را چاپ کرده ام. همسرم"مریم صفرزاده"فوق لیسانس زبانشناسی و دست به کار ترجمه ی ادبی ست. به شیوه ی خودمان زندگی می کنیم تلویزیون نمی بینیم عکس می گیریم و مراسم قهوه خوری عصرانه مان را دوست داریم پروفایل مدیر : بابک دولتی و مریم صفرزاده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| همسايه ها |



