با ما در تلگرام
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۳  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، غزل ، تلگرام

دوستان و همراهان عزیز

سلام

با شعرها و نوشته های https://telegram.me/babakdowlati

در تلگرام همراه باشید

سپاس از همراهی تان


 
 
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، غزل ، شعر امروز ، هزار سال نمک زیر پلکهای من است

 

وقتی تو می خندی هوا بسیار خواهد شد

این بغض سنگین قابل انکار خواهد شد

 

وقتی صدای خنده ات در باد می رقصد

در شهرها دیوانگی بسیار خواهد شد

 

گاهی هوای خنده هایت کودکانه ست

با خنده هایت کودکی تکرار خواهد شد

 

شادابی ات در جان اشیا رخنه خواهد کرد

آن وقت، هرچه هست، معنا دار خواهد شد

 

وقتی تو می خندی زمان آرام می گیرد

انگار اسب لحظه ها تیمار خواهد شد

 

روزی که غمگینی، زمین تاریک می گردد

خورشید از اندوه تو بیمار خواهد شد

 

هر بار غمگینی ، درختی سبز می پوسد

مرگ از میان  خوابها بیدار خواهد شد

 

حالا به من یا هرچه جای خند ه دارد

لَختی بخند! این جاده ها هموار خواهد شد

 

حالا جهان بی طاقت  خندیدن توست

لَختی بخند ! آن روزها تکرار خواهد شد


 
خواب و بیدار
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۱  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، غزل ، شعر امروز

پلک بر هم می نهم نظم زمان گم می شود

پلک بر هم می نهم طرح جهان گم می شود

چشم بر هم می نهم در قرن پنجم مانده ام

در کتابی یک وزیر مهربان گم می شود

چشم را وا می کنم در یک اتاق کوچکم

ذهنِ من در نورهای نیمه جان گم می شود

پلک بر هم می نهم تا قرن ِ هفتم می روم

شهر ِ سردم زیر کفشِ ایلخان گم می شود

چشم را وا می کنم؛ در تیک تاک ساعتی

فکرهایم چون صدای مردگان گم می شود

پلک می بندم زمان ِ سستی قاجارهاست

هر زمان یک شهر از آن آستان گم می شود

چشم را وا می کنم در کوچه جز شبگرد نیست

آن صدای خسته در متن اذان گم می شود

پلک بر هم می نهم آرام خوابم می برد

سطرهای دیگری از داستان گم می شود

***************

از کتاب: هزار سال نمک زیر پلک های من است

نشر شانی



 
مصاحبه
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٤  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، شعر امروز

مصاحبه ای از من با هفته نامه ی صدای آزادی

این مصاحبه را در سایت بلوط بخوانید


 
گم کرده ام
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، غزل ، شعر امروز ، هامون دولتی

من نمی دانم عصایم را چرا گم کرده ام

هیچ یادم نیست چشمم را کجا گم کرده ام

سایه ای بی نام هستم پایمال جاده ها

سالیانی می شود که راه را گم کرده ام

قلعه ای هستم که دیگر ساکنانش رفته اند

لای آجر ها صدایی آشنا گم کرده ام

صبح شومی پا شدم دیدم که لبهایم نبود

دست خود را در کدامین ماجرا گم کرده ام

حرف هایم بر زبانم مثل گچ ماسیده اند

واژه ها را باد با خود برد یا گم کرده ام؟

من شبیه آن پرنده – لحظه ای که تیر خورد-

بالهای خویش را روی هوا گم کرده ام

شک ندارم اینچنین دستان من خالی نبود

چیزهایی را در این وحشت سرا گم کرده ام

راستی این گم شدن ها از کجا آغاز شد؟

کاشکی یادم می آمد که چه ها گم کرده ام

13/3/92

 

و عکس تازه ای از هامون

 


 
← صفحه بعد