با عضویت در کانال تلگرام ما همیشه بروز باشید :)

برای خوانش منتخب اشعار مفهومی کلیک کنید

بچه ها! بیرون قرن چندم است ؟؟؟

شعر و ترجمه

که گم شد

آواز میگوید به "گلنار"ی که گم شد
تکرار خواهد گشت ادواری که گم شد
ساز  مخالف می زند این ساعت  پیر
تا روز و شبهای سبکباری که گم شد
چشمم شبیه   کودکی ها بیقرار است
چیزی شبیه   آخرین باری که گم شد
یکمرتبه از روی دیوار   دبستان
بالا زده لبخند   بسیاری که گم شد
تکلیف ها امشب به سرعت ته کشیدند
حال و هوایی داشت خودکاری که گم شد
از ترس  خانه تیله ها را خاک کردم
پیش  درختی ، پای دیواری که گم شد
یک بار  دیگر بوی نان  تازه آمد
برگشته بابا از سر   کاری که گم شد
مادر پریشان ، در اتاق   پشت   ایوان
مادربزرگ   پیر و بیماری که گم شد
یک پیرمرد  خسته در ایوان نشسته
پُک میزند به چوب - سیگاری که گم شد
بابک دولتی

+   بابک دولتی و مریم صفرزاده ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱۳

راه

راه همان جبر مطلقی که رقم خورد
راه ِوجودم به کوره راه  عدم خورد
فرش پُر از رنج  پا گرفتن من بود
کودکی" از این تلاش آن همه غم خورد"
مرگ در آن راه  دور همسفرم بود
مرگ به جان تمام شهر قسم خورد
جوجه ی من قد کشید، مُرد، غذا شد
مادرم از آن غذای غم زده کم خورد
یا پدرم - مرد کودکیم - که قدش
مثل درختان  توی باغچه خم خورد
کوچه تهی از کسی که رفت و نیامد
دختر همسایه پشت  پنجره سم خورد
راه به جایی مرا کشاند که این سَر
صاف به آن سنگها که حدس زدم خورد
کودکی ام در مسیر باد به هم ریخت
مثل تکانی که خواب ساده ی بم خورد
کودکی ام در حیاط  مدرسه گم شد
آن همه بازی  ناتمام به هم خورد
بابک دولتی
از کتاب : هزار سال نمک زیر پلکهای من است
نشر شانی

+   بابک دولتی و مریم صفرزاده ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱۳

خاتون

خاتون خودم کتیبه ای از آهم، دیگر ز تو ملال نمی خواهم
حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد، من واژه های لال نمی خواهم
تردیدی آنچنان که تو می دانی، مثل خوره به جان من افتاده ست
چیزی بگو که دلخوشیم باشد، تقدیر و احتمال نمی خواهم
با اینچنین  تبسم کمرنگی برگشتنت قشنگ نخواهد بود
 سیب آنزمان که سرخ شود سیب است، من هدیه های کال نمی خواهم
روزی دلت گرفت و گمان کردی وقتش رسیده است که برگردی
پای همان درخت اساطیری، تقویم ماه و سال نمی خواهم
من دلخوشم به اینکه کنار تو یک عمر آشنای قفس باشم
پرواز را ز یاد نخواهم برد اما دوباره بال نمی خواهم
آری! اگر به خویش قبولاندم تو رفته ای و باز نخواهی گشت
دل میدهم به هرچه که باداباد! از مرگ هم مجال نمی خواهم .
بابک دولتی
از کتاب دست نوشته های یک سنگ
نشر مدیا 1384

+   بابک دولتی و مریم صفرزاده ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱۳

 

 

وقتی تو می خندی هوا بسیار خواهد شد

این بغض سنگین قابل انکار خواهد شد

 

وقتی صدای خنده ات در باد می رقصد

در شهرها دیوانگی بسیار خواهد شد

 

گاهی هوای خنده هایت کودکانه ست

با خنده هایت کودکی تکرار خواهد شد

 

شادابی ات در جان اشیا رخنه خواهد کرد

آن وقت، هرچه هست، معنا دار خواهد شد

 

وقتی تو می خندی زمان آرام می گیرد

انگار اسب لحظه ها تیمار خواهد شد

 

روزی که غمگینی، زمین تاریک می گردد

خورشید از اندوه تو بیمار خواهد شد

 

هر بار غمگینی ، درختی سبز می پوسد

مرگ از میان  خوابها بیدار خواهد شد

 

حالا به من یا هرچه جای خند ه دارد

لَختی بخند! این جاده ها هموار خواهد شد

 

حالا جهان بی طاقت  خندیدن توست

لَختی بخند ! آن روزها تکرار خواهد شد

+   بابک دولتی و مریم صفرزاده ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۱

خواب و بیدار

پلک بر هم می نهم نظم زمان گم می شود

پلک بر هم می نهم طرح جهان گم می شود

چشم بر هم می نهم در قرن پنجم مانده ام

در کتابی یک وزیر مهربان گم می شود

چشم را وا می کنم در یک اتاق کوچکم

ذهنِ من در نورهای نیمه جان گم می شود

پلک بر هم می نهم تا قرن ِ هفتم می روم

شهر ِ سردم زیر کفشِ ایلخان گم می شود

چشم را وا می کنم؛ در تیک تاک ساعتی

فکرهایم چون صدای مردگان گم می شود

پلک می بندم زمان ِ سستی قاجارهاست

هر زمان یک شهر از آن آستان گم می شود

چشم را وا می کنم در کوچه جز شبگرد نیست

آن صدای خسته در متن اذان گم می شود

پلک بر هم می نهم آرام خوابم می برد

سطرهای دیگری از داستان گم می شود

***************

از کتاب: هزار سال نمک زیر پلک های من است

نشر شانی


+   بابک دولتی و مریم صفرزاده ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۱

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir