با هر صدایی در سرم انگار طوفان می گرفت
آن روزهای بی رمق در ذهن من جان می گرفت
آن روزها که جاده ها هر روز ناهموارتر
آن روزها که زنده بودن بوی نسیان می گرفت
کابوس می لولید مثل دزدها در متن شهر
هر سایه چون دیوانه ها راه بیابان می گرفت
دیوانگی با دیدن باران به طغیان می رسد
ول می شدم در کوچه ها وقتی که باران می گرفت
من بودم آن دستی که "ها" می کرد دستی پاک را
من بودم آن پایی که باج از این خیابان می گرفت
من بودم آن مردی که عشقش را ز دنیا می ربود
مثل سگی که توله ی خود را به دندان می گرفت
گاهی نگاهی خیره بودم-چون نگاه سنگها
وقتی که مرگی دست بر لبهای میدان می گرفت
در آتش قهر خدایان خشک و تر می سوختند
جنگل سراغ ایل خود را از شهیدان می گرفت
تاریخ من مثل درخت ماه دی برگی نداشت
تاریخ من چون قصه های گنگ پایان می گرفت