تاریخ من
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، شعر امروز ، غزل

با هر صدایی در سرم انگار طوفان می گرفت

آن روزهای بی رمق در ذهن من جان می گرفت

 

آن روزها که جاده ها هر روز ناهموارتر

آن روزها که زنده بودن بوی نسیان می گرفت

 

کابوس می لولید مثل دزدها در متن شهر

هر سایه چون دیوانه ها راه بیابان می گرفت

 

دیوانگی با دیدن باران به طغیان می رسد

ول می شدم در کوچه ها وقتی که باران می گرفت

 

من بودم آن دستی که "ها" می کرد دستی پاک را

من بودم آن پایی که باج از این خیابان می گرفت

 

من بودم آن مردی که عشقش را ز دنیا می ربود

مثل سگی که توله ی خود را به دندان می گرفت

 

گاهی نگاهی خیره بودم-چون نگاه سنگها

وقتی که مرگی دست بر لبهای میدان می گرفت

 

در آتش قهر خدایان خشک و تر می سوختند

جنگل سراغ ایل خود را از شهیدان می گرفت

 

تاریخ من مثل درخت ماه دی برگی نداشت

تاریخ من چون قصه های گنگ پایان می گرفت

 

 


 
هامون دولتی در لباس حاجی فیروز
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٧  کلمات کلیدی: هامون دولتی


 
راه...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، غزل

راه همان جبر مطلقی که رقم خورد
راه ِوجودم به کوره راه ِ عدم خورد


فرش پُر از رنج ِپا گرفتن من بود
"کودکی" از این تلاش آن همه غم خورد


مرگ در آن راه ِ دور همسفرم بود
مرگ به جان تمام شهر قسم خورد


جوجه ی من قد کشید، مُرد، غذا شد
مادرم از آن غذای غم زده کم خورد


یا پدرم – مرد کودکیم – که قدش
مثل درختان ِ توی باغچه خم خورد


کوچه تهی از کسی که رفت و نیامد
دختر همسایه پشت ِ پنجره سم خورد


راه به جایی مرا کشاند که این سَر
صاف به آن سنگها که حدس زدم خورد


کودکی ام در مسیر باد به هم ریخت
مثل تکانی که خواب ساده ی بم خورد


کودکی ام در حیاط ِمدرسه گم شد
آن همه بازی ِ ناتمام به هم خورد


 
پس از مدتها
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی: هامون دولتی

سلام به همه ی شما

 

اینکه مدتها وبلاگمان به روز نشد

حکایت بی توجهی نیست

مورد اول کتابی بود با عنوان "در این بیابان اتفاق تازه ای نیست"

دیر به دیر به روز می شدیم تا شعرهای کتاب هنگام چاپ تازگی داشته باشد

این کتاب را به نشر افراز سپرده بودم تا در دوره ای ده جلدی

تحت عنوان پیشگامان دهه ی هفتاد روانه ی بازار نشر شود

کوتاهی های یکی از دوستان و ترس ناشر سبب شد تا قصه ی به ارشاد رفتن این کتاب

شانزده ماه طول بکشد و تازه پس از این همه مدت پی برده ایم

 که اساسا مجوز فعالیت نشر افراز لغو شده

گاهی...

بگذریم

اما مورد دوم مورد شیرینی ست

پسرم یعنی هامون دولتی دو ماه است که متولد شده

یک معصوم  کوچک با همه ی دردسرها و شیرینی هایش

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸  کلمات کلیدی: بابک دولتی ، ادبیات معاصر شعر ، غزل

 

چقدر خاک کنم نعش یاس هایم را

و روی هم بگذارم هراس هایم را

 

به غیر باخت ، قماری چنین نخواهد داشت

از آن نخست بریدند آس هایم را

 

زمین سوخته ام مانده است بی برکت

به جای نان نخریدند داس هایم را

 

بگو چه شد که خودم را دوباره گم کردم؟!

بگو چقدر بگردم لباس هایم را ؟

 

وزید بادی و روح مرا به غارت برد

نمی شنید کسی التماس هایم را

 

نمی شود که از آن زخم کهنه دم بزنم

شنود می کند این شب ، تماس هایم را

 

دلم خوش است به یک احتمال دور از دست

ز من اگر که نگیرند طاس هایم را

 


 
← صفحه بعد